نوشته شده توسط: خانم ساده
هیچ حسی ندارم،،،،رفتم خرده ریز سفره رو خریدم،،سبزه گذشتم،،میدونستم نمیشه ولی گفتم سنگ مفت گنجشک هم مفت،،،نشد ،،،من اهم یه سبزی گرفتم بذارم،،سبزه دیگه،،،بقیه سینها رو هم دارم ..فقط ماهیها تو آکواریم هستن و نمیشه درشون آورد،،رسمیم گرفتم امسال بی خیال ماهی بشم،،،فردا سفره رو میزارم،،،،همسر که سر کار خواهد بود،،پسر هم خواب ،،پس خودم تنها سال رو تحویل میکنم،،،
عجب عیدی!!!!!!!!باز پارسال پسر بیدار بود....
فقط عاشق اون لحظه هستم که توپش میترکه،،،لحظه کوتاهی که برام خیلی لذت داره،،،،
ساله همتون مبارک ....جیبتون پر پوووووووووول..لبتون پر خنده و تن تون سالم،،،،
نوشته شده توسط: خانم ساده
رفتیم خونه خاله...من بغضم تو بغل شوهر خاله شکست،،،خیلی شکسته شده بود،،،،۱ ساعت بودیم،،،ولی از همون یه ساعت ایادت ما کلی ایراد گرفتن و حرف در آوردن که قضیه بس مفصل و ادامه دار است،،،،
امدیم خونه،،تو را من پرسید غذا چی میخوری،،گفتم هیچی هر چی داریم خونه،،
تو خونه مامان غذاها رو در آورده بود کلی غذا بود منظورم کم کم ولی تنوع بالا،،،
بعدن من که گفتم نمیخورم با پرستش افتادم به جونش رو همون دیوار آشپزخانه(open)،،
من نون خشک دوست دارم ،،مامان سنگک از فریز در آورده بود و من یخ یخ میخوردم چون خشک بود،،و مامان گفت بذار گرم کنم گفتم نه اینجوری دوست دارم،،،ولی باز گرم کرد و من چون نون خشکی نمونده بود اومدم اینور،،
اونوقت میگه ا چرا نمیخوری،،گفتم :مامان گفتم خشک دوست دارم حالا همش گرم شده،،،گفتای وای الان میزارم تو مایکروفر خشگ بشه،،،الان برات از فریز میکشم بیرون،،،و اینجا بود که من فهمیدم اصلان اونا کار خودشون رو میکنن چه دوست داشته باشی چه نه،،تنها راه مبارزه نخوردنه تا حساب کار دستشون بیاد،،،،
سر غذا بودیم دوستم رسید،،،چه دختر نازی داره،،،،خیلی خوشحال شدم دیدمش،،،،۴ ساعت بود،،آخرش هم دخترش بی قراری کرد رفت،،،
اون که رفت بنده حس کردم حالم خوب نیست و رفتم اورژانس،،که سرم و آمپول و قرص خواب،،،آمدم خونه شام خوردم و ساعت ۹.۳۰ خواب،،اونم چه خوابی،،بدنم shut down شد،،،،
قرار بود یه سری مهمون از شهرستان بیان،،،،روز قبل زنگ زدن گفتن ما مزاحم نمیشیم میریم مستقیم بهش زهرا از اونجا هم بر میگردیم،،من هم به مامان گفتم زشته زحمت میکشن بگو بین خونه چه مزاحمتی حالا ما چند ساعت زودتر پا میشیم،،،
مامان هم پای تل قسم و آیه که دخترم ناراحت میشه نیاین و قسم که باید بیاین،،،بعد که حرفش تمم شد میگم مامان جان چرا اینقدر اصرار کردی،،،،
خوب خودت گفت،،
،من گفتم ولی نه قسم بده گفتم فقط بگو خواستن اومدن قدمشون رو چش نخواستن هم میل خودشون،،
آها یعنی تعارف شابدل عظیمی،،
مامان من هیچ وقت تعارف الکی نمیکنم،،،اصلا تعارف نمیکنم اگه کاری دوست داشته باشم میگم نداشته باشم بیان نمیکنم،،،،
خلاصه شب ما با زور قرص و آمپول خواب آور خوابیدیم،،ساعت ۵ صبح مادرمون بیدارمان کرد که اینا اومدم،،،،دلم نیومد چیزی بگم ولی تو دلم فحش بود که میدادم،،،آخه مادر من... من که کمبود خواب دارم میذاشتی بیشتر بخوابم اونا هم که فرار نمیکنن بعد هم میخوان بخوابن،،
نتیجه یه صبحانه با محصولات محلی و تجدید خاطرات،،،البته من مثل خنگها فقط میگفتم اره و لبخند میزدم،،اصلا هیچ کدوم یادم نبود،،نه که یادم نباشه ولی ،،،،،بماند
مراسم خوب بود فقط آتیش دلم خامش نشد،،،،از دست مامانم خیلی کشیدم،خیلی،،،
تو تالار هم که اون یکی دوستامو و بقیه فامیل رو ......شبش هم رفتیم دربند،،،،که سرد بود و برف ،،،رفتیم یه رستوران که هیچ کدوم راضی نبودیم،،ولی برگشتنی من یه آشی خوردم بسی خوشمزه...،
بقیه روزها هم دعوت و دید و بازدید و خرید ،،البته بیشتر دیدن جنسها بود تا خرید،،،،،حالم که اصلا خوب نبود،،،دوبار رفتم بیمارستان،،،کلی آمپول زدم،،،کلی هم دعوا خوردم،،،
احساس غربت میکردم،،،خیلی همه چی عوض شده ،،،،قیافهها همه،،،چی بگم روز آخر رفتم هفت حوض که یه خرید کوچولو کنم (تنها با برادرم رفتم)اینقدر صورتهای رنگی و قیافههای عجیب دیدم میخواستم زود برگردم،،،
برا مامانم کلی لباس رنگی خریدم با مانتو و رنگ مو(هنوز مشکی میپوشید و هنوز آرایشگاه نرفته بود البته لباسشو بعد یه دعوا که کردم باهاش در آورد )،،،چون قرار بود همسر بره براش مهمونی بدن اساسی،،نمیخواستام مامانم قیافش اونجوری باشه،،،،تمام مدت هم خواب بود ،،خونه هر کی رفتیم خواب بود تو خونه سر پا نشسته خواب بود،،،،
برا همسر هم اولین خرید (طلا)رو خودم کردم یه حس خوبی بود بعد ۵ سال با هم بودن بری برا همسرت طلا بخری....علامت ماهشه که خرچنگ(تیر) ولی مدال نیست خوده خرچنگ و از این زیر خاکیه چیه،،از اونا که زیاد زرد نیستن ولی عیار شون بالاست،،،چون شب آخر بود و همه خونمون بودن به همه نشون دادم و کلی همه خوششون اومد(البته غیر خانواده خودم که ۳ نفرن یه دایی با زنش و یه پرستش با شوهرش از طرف من بودن بقیه فامیل همسر بودن)مادر همسر هم کلی از سلیقم خوشش اومد،،،آقای همسرا هم که همون لحظه اول انداختن گردنشن و تمام مدت اقامت در ایران گردنش بوده و همه هم دیده بودن،،،،
این هم از این،،،ماجرا زیاده ولی دیگه دید و بازدید گفتن نداره،،،
.............................................................................
این رفتن من و همسر تاثیر بسیار مثبتی در روابط داشت،،و فهمیدیم که چقدر به هم وابسته هستیم و کسی رو غیر هم نداریم،،،،احساس میکنم با رفتن همسر بند نافش هم قیچی شده....از توجه بیش از اندازه اونجا خسته شده بود،،،از غذاهای اونجا راضی نبود،،خصوصا که ایراد مامانش رو گرفته و گفته مال خانمم خوشمزه تره،،،،
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
دیگه،،،،، دارم یه کاری میکنم خیر،،،دعا کنید بشه،،،،
نوشته شده توسط: خانم ساده
وقتی رسیدیم بهشت زهرا ،،،،اونا نتونستن راه پیدا کنن ولی من میدونستم کجاست،،،پیداش کردم،،،نمیتونم بگم چه حسی بود،،،فقط دوست نداشتم کسی باشه ولی خانوم دوست همسر(میم)پیاده شده بود و نگران من بود که نشستم رو زمین،،،
شاید ۱۰ min اونجا بودم،،،حسی از اون مزار نگرفتم،،فقط رفتم سلام،،،بعد سریع سوار شدم وبعد اینکه اونها هم رفتن سر مزار خواهر میم،،به سمت تهران حرکت کردیم،،البته من بیشتر حرف میزدم و اونا هم بیشتر گوش و سوال،،نفهمیم کی رسیدیم تهران،،،بعد هم یه کله پزی و رفتیم داخل،،،
خیلی ذوق داشتم،،همه چی عوض شده بود ،،،داخل کله پزی طبق عادت ۹ ساله پالتو رو در آوردم انداختم رو سندلی که یهو دیدم دوست همسر(الف)داره با دست اشاره میکنه به پالتو و آروم میگه بپوش بپوش،،من هم هل کردم سریع تنم کردم،،
بعد پرسیدم،،من که پیرهن تنمه همه جام پوشیدست،،چی شد؟؟؟گفت گردنتت(بالاتر از سینه)پدا بود،،یهو میم گفت خوب بیچاره رو که ترسوندی بهش میگفتی روسریشو میکشید روش،،،همون شد که ما تا اخر سفر از همه با حجاب تر و ساده تر بودیم،،،
کله و مخلفات که رسید،،،یهو دلم هوای همسر رو کرد،،فکر نمیکردم دلم تنگ بشه ،،فکر نمیکردم هواشو کنم(مخصوصا روابط هم خیلی تیره بود و به جدا شدن فکر میکردم)ولی فهمیدم که چقدر دلم میخواست اون هم الان این لذت رو میچشید،،،
خلاصه کلی خندیدیم و من هم یه پرس کامل با یه کاسه آب رو فقط و فقط به خاطر نون تازه بربری تموم کردم،،،بعد قرار شد برم پدر همسر رو ببینم،،،و بد برم خونمون،،،(توی قطار که بودم همسر زنگ زد و گفت مادرت فهمیده داری میری ....از دسته گلهای خودشون بود که الو تو دهانش خیس نمیشه،،،،،،خیلی بال بال میزانه بهش چی بگم،،،گفتم بگو من دوشنبه ناهار خونم،،غذا درست کنه)چون ساعت ۸ بود و هنوز پدر همسری نیومده بود مغازه و من هم میخواستم سریع تر برم خونه،،زنگ زادیم به برادر همسر و گفتیم کسی نفهمه بابا رو بیار مغازه،،،
الف ازمون جدا شد و من با میم رفتم سمت مغازه،،وقتی رفتم داخل دیدم که زیره شیشه میز پر عکس پسر،،خندیدم،،به کارگر گفتم اینو میشناسی،،،گفت نوه حاجیه،،،من هم گفتم ااا من هم مامانشم،،،
تعارف که چی میل دارین و خوش اومدین و از این حرفا که.. اومدن،،،رفتم دمه در،،،اولش نشناخت من بالبخند رفتم جلوش سلام کردم شناخت،،،بغل و ما چ،،خیلی خوشحال شد خیلی،،،
بعد هم برادر همسر که ماشالا،،به دلیل ورزشکار بودن آغوش بی نهایت خوشایندی دارن...همونجا هم یه قلمبه پول داد که من نمیدونستم چقدر و بعدن فهمیدم مبلغشو که زیاد بود ،،گفتم این چیه ،،گفت کادوته،،، عروسمون اومده،،،وقتی هم تو خونمون پرسیدن چقدر بود گفتم نمیدونم از این پولها بود که رنگ دلاره(هنوز هم پولها رو نشناختم)
یه نیم ساعتی بودیم بعد گفتم من میرم خونمون هنوز مامان رو ندیدم،،،سوار شدم و تو ماشین زنگ زدم خونه،،،مامان فقط جیغ زد که دخترم(اسمم البته)کجایی؟ گفتم۲۰ دقیقه دیگه خونم،،بعد هم زنگ زدم به دوستم(دختر خاله گرام) که از صبح حرکت زنگ زنگ زنگ و زنگ که کجای چی کار میکنی،،دیگه آخرش قطع میکردم جوابشو نمیدادم،،(مخلصیم پرستش جان)به اون هم گفتم که بیا خونه،،البته انتظار داشتم اونجا باشه ولی خوب،،،
جالب بود که میم با اینکه کامل پرسیده بود که خونمون کجاست و کجا باید بره سه بار تو اتوبان واستاد تا سوال کنه،،حالا من هم هی میگم برو... درست داری میری من یادمه اینجا رو،،آخرش هم من بردمش دمه خونمون که از پنجرش کله مامانم و خالمو دیدم که داشتن اشک افشانی میکردن،،،
من فکر کردم برادرام خونن و هی اشاره میکردم بیاین پأئین که وسایلمو بیارن(خونه مامان پله زیاد داره)بعد اونا هم اومدن پایین تو طبقه دوم رسیدم به مامانم،،،گریه هق هق،،
ولی من؟؟؟؟ بی احساس خطابم نکنید گریهام نمیومد،،،هیچ حسی نداشتم،،،فقط میخواستم برم برسم به خالم،،،خلاصه رفتم بالا طبقه سوم دختر خالم(یکی دیگه) ،،اون هم گریه ،، بعد هم آخرین طبقه خالم،،،البته اونجا هم گریه نکردم،،کلا اشکی نداشتم،،ذوقی نداشتم،،،ذوقم تو خاک بود...رفتم دمه در،،،
نمیتونستم برم داخل،،سنگین بود،،،مخصوصا که مامان هم عکسای بابا رو بر ناداشته بود،،،(کلا با مامانم یه مقدار در گیر شدیم سر این مساله)در و دیوار عکس بابا بود،،پا گذشتم داخل و قلبم فشرده شد،،،اون فشار تا آخر روم بود،،،
بو کشیدم.. دست زدم.. نگاه کردم.. به دنبال چیزی ،،بوی که خاطره خونه باشه ولی نبود،،،همه نشسته بودن ولی من بال بال میزدم،،سر پا... رژه میرفتم،،بیتاب بودم مامانم میگفت چیه ؟،میم میگفت چرا نمیشینی،؟،،
آخرش گفتم عزیزم چند تا red bull خوردم الان انرژی زده بالا،،نمیتونم بشینم،،،ولی واقعیت این بود که دنبال گمشدم بودم،،گمشدهی که نبود و نیست،،
،یه نیم ساعت بودیم که پرستش جان با برادر کوچیکم اومدن،،،وقتی پرستش رو بغل کردم میتونستم ضربان قلبشو حس کنم،،گریه نکردیم ولی واقعا خوشحال بودم،،،بعد هم برادرم که خیلی عوض شده بود خیلی،،،،اون پسر کوچیک نبود،،،مردی شده بود،،،میم رفت و ما موندیم....
تلفن مدام زنگ میخورد و من جواب میدادم،،،بعد هم زنگ زدم به مادر شوهرم و گفتم عصر میام خونتون برا عرض ادب،،،ایشون هم گفتم من مهمونی گرفتم دقیقا بگو چند نفرید؟؟؟؟من هم گفتم کیا خونمون هستن... ایشون هم گفت همه خوش اومدن و دعوت هستن،،،
...برادر بزرگم اومد،،،،دیدنش خیلی خوب بود،،،آشنای غریبی بود که حس خوبی داد بهم،،،بعد هم که بساط ناهار بعد ۹ سال خونه مادری،،،،قورمه سبزی،،،،
شماره خونه دوستامو گرفتم و به مامان گفتم حرف بزن بعد گوشی رو بده من،،همین کارو کرد،،که فلانی خوبی خوشی چه خبر؟و این حرفا،،بعدا هم گفت یه لحظه گوشی،، داد به من,, تا گفتم آلو،،چنان جیغی زد که همه شنیدن،،،،
خیلی خوشحال شد که رفتم(البته با این دوستم و یکی دیگه خیلی خوبیم هنوز رابطه داریم،،دوست دبیرستانیم)بهش گفتم فردا مراسم.. گفت میاد تالار میبینه منو،،،بعد زنگ زدم به اون یکی،،،اون هم همون جوری جیغ زد،،ولی اولش گفت خودم دارم میرم اراک ۴ شنبه نیستم ولی بعد میام میبینمت،،،ولی بعدش زنگ زد که من نمیتونم صبر کنم،،،میخوام ببینمت من هم گفتم فردا خونم بیا،،،
بعد ناهار هم که داشتیم لباس مهمونی انتخاب میکردیم که کی چی بپوشه،،،،ماله من تصویب شد که یکی از دوستامون با دخترش اومد،،،یه ۲ ساعتی بودن ،،،،بعد هم تند تن آماده شدیم و حرکت،،،،پرستش هم رفت خونه که آماده شه و با همسرش بیاد...
یه دسته گٔل گرفتیم،،،دمه در زنگ که زدم... گفت نیاد بالا همون جا بمون(گوسفند گرفته بود)
اونجا مامانم حول کرد که من یادم رفت برات بکشام و این حرفا،،من هم سریع گفتم مامان جون اگه هم میگرفتی من نمیذاشتم سر ببری میگفتم بدید خیریه،،الان هم میگم شما گرفتی من نذاشتم سر ببرید،،،
خلاصه مادر شوهر نمایان شد....اینو قبلش بگم که من به این نیت رفتم که ایشون مادر شوهرم نیستم دوستی هستن که من میخوام ببینمشون و البته گفتم رفتاری میکنم که انتظار دارم همسرم با خانوادهام بکنه،،،
بغلم کرد سفت،،،گریه کرد شدید،،ماچم کرد از ته دل....من هم همه اینه ولی گریه نداشتم،،،بعد مراسم گوسفند ،،امدیم بالا...هنوز کسی نبود،،،خلاصه بگم که واقعا من از دیدن تک تک فامیل همسر خوشحال شدم و این خوشحالی رو نشون دادم و همه رو بغل کردم و بوسیدم،،،(شدم عروس نمونه.. مادر شوهر پسند)شب خوبی بود خیلی.....همسر هم راضی بود...(گزارشات رسیده بود) عکس هم هنوز ما مهمون بودیم دید و ok لباسامو داد،،،فقط با زور red bull بیدار بودم،،،
امدیم خونه و تا ساعت ۵ صبح با پرستش خانم ور زادیم،،،ساعت ۹ هم بیدار شدیم ،،،،چون باید میرفتم خونه خاله بزرگه دیدن شوهر خأله ام(پدر پرستش)برا اون روز برنامه نداشتیم،،،قرار بود که بعدخونه خاله خونه باشیم ،،چون فردا مراسم بود من هم خسته ،،اون دوستم هم میخواست بیاد،،،
.........................................................
خدایا مردم ژاپن را در یاب،،...
نوشته شده توسط: خانم ساده
سلام ،،،،،،،،،،،،،دیگه تصمیم نوشتن نداشتم،،ولی امروز یهو دلم هوای اینطرف رو کرد و گفتم یه سری بزنم،،بعد خوندن چند تا از دوستان ،،دیدم،،نه هنوز جا دارم که بنویسم،،،امروز ۱ ماه از برگشتنم از ایران میگذره.....
...................................................................
شب قبل پرواز میخواستم استراحت کنم،،ولی مگه شد ..اضطراب سفر همیشه هست ...خوابیدم ولی چه خوابیدنی،،،صبح ساعت ۵ پاشدم رفتم حموم و چون بارم ۱ هفته بود که آماده بود کارم نیم ساعت بیشتر طول نکشید و نتیجه این شد که دوباره خوابیدم تا ۷ که عجب خوابی بود،،
خواب میدیدم دیرم شد و یه کی هی میگه خانم،،خانمی،،(...)خانوم،،خانمم پاشو دیگه مگه کار نداری؟؟؟قطار ات میره،،،حالا من هم تو خواب میگم من که با قطار نمیرم با هواپیما میرم،،که بیدار شدم ،،
آقای همسر بود،،گفت دیرت شده،،گفتم که کارم رو کردم،،،خلاصه بدو بدو با پسر خداحافظی کردم،،که گفت دلم برات تنگ میشه زود برگرد...(از قبل آمادش کرده بودم) و گذاشتیمش پیش پرستار ،،(از شب قبل اومده بود خونه )،،
سوار شدیم و وقتی رسیدیم ایستگاه قطار حتا وقت نشد همسر ماشیین رو پارک کنه همون دمه در پارک کرد.... رفتیم.... سوارم کرد تا من نشستم قطار راه افتاد،،،خداییش داشتم میمردم،،ولی خوب همسر هی میگفت اگه جا موندی خودم میبرمت فرودگاه،،،
تو قطار هم سعی کردم بخوابم ولی صندلی بغلی یه آدم بی ملاحظه هی با موبایلش حرف نمیزد جییییییییق میزد،،،،
ساعت ۱۱:۴۵ رسیدم لندن ،،،بد هم که قطار گرفتم تا فرودگاه،،،
رسیدم اونجا قرار بود دختر خاله همسر هم بیاد که یه مقدار بار بده بهم،، اومد و براش جا دادم و بارمو تحویل،،اینقدر بارم کم بود یارو ازم ۳ بار پرسید بارت همینه،،،همش ۲۵ کیلو بود،،،
خلاصه ساعت ۳ رفتیم سمت خروجی...احساس میکردم تو ابرا راه میرم یا خوابم،،،۲ تا شات ودکا زدم قبل سوار شدن،،اون یکی شات که داشتم رو نبردم،،چون تاثیری نداشت برام،،
سوار شدیم،،موقعه بلند شدن یه کم ترسیدام(نخند یه کم همش ترسیدام)۲
ساعت هم تاخیر سوختگیری داشتیم تو پراگ،،،هر کاری کردم نتونستم بخوابم،،درگیر یه خانوم با بچه ش شدم که گناه داشت بچه اآش خیلی اذیت شد و اذیت کرد،،،،،،خلاصه ساعت ۳:۳۰ چراغهای فرودگاه نمایان شد،،،،،
حس خیلی عجیبی داشتم ،،همیشه فکر میکردم که خیلی خوشحال بشم ولی هیچ حسی نداشتم،،خالی بودم،،شاید شوک بودم ،،شاید میدونستم کسی که منتظر بودم ببینم این ۹ سال نیست،،شاید.....نمیدونم،،البته چشمم یه کم خیس شد وقتی که نشست و وقتی که (باز هوای وطنم ،،وطنم آرزوست) براورده شد،،،،،
همون موقعه تلفن ایرانسل روشن کردم که زنگ خورد ،،همسر بود فقط پرسید زنده ای؟؟؟گفتم اره هنوز داخل هواپیما هستم، الان رسیدیم،،زنگ میزنم کارم تموم شد،،،
تو هواپیما به یه نفر گفتم که کسی نمیاد استقبال،،گفت مگه میشه الان پروازتو پیدا میکنن میان ،،بری بیرون همه هستن،،،دوست داشتم کسی نباشه دوست نداشتم قبل بابا کسی رو ببینم،،،وقتی اومدم بیرون فقط احساس شادی داشتم نیشم باز بود تا وقتی که رسیدم جای که مردم رو میبینی،،،یهو دلم ریخت شروع کردم نگا کردن و دنبال اون یه نفر گشتن،،،،،چه انتظار محالی،،،هیچ کس نبود هیچ کس،،،
بد از اینکه مراحل تحویل بار و گمرک تموم شد و اومدم بیرون به همسر خبر دادم ،،که بخوابه،،،
قرار بود ساعت 6دوست همسر و همسرش بیان دنبالم،،یه text دادم که رسیدم و کجا هستم،،،اونها هم ساعت ۲۰min به ۶ رسیدن،،،سریع صمیمی شدم و اونها هم انصافا آدمهای خونگرم و خوبی بودن،،،
قرار شد صبحونه کله پاچه بزنیم به بدن،،،،
حرکت کردیم به سمت بهشت زهرا،،تمام مدت اونا سوال میپیرسیدن و من هم ور ور ور،،،فقط حرف،،،
...........................................................................................................................................................
دیروز دو دسته نرگس خریدم،شب گذشتم تو آب ،،الان هماشون باز شدن و دارن دلبری میکنن،،
تبلیغات