نوشته شده توسط: خانم ساده
امروز پسری مهد داشت،،،....
پسرو گذشتم خودم وقت دکتر داشتم میخواستم بدونم که میتونم وقت لیزر بگیرم و البته چند ناحیه رو میخوام جرّاحی کنم(داستانشو میگم) میخواستم بدونم شدنیه،،که گفت ساعت ۴ بیا دکتر رو ببین،،(،رفته بودم پیش پرستار)،،ساعت ۱.۳۰ کارم تموم شد اومدم دیدم روبروی کلینیک یه کافی شاپ باز شده،، زنگ زدم شوشو گفتم بیا یه قهوه بخوریم.. اومد،،،رفتیم نشستیم،،یکم از پسری حرف زادیم ،، یهو پرسید،، بهتری؟گفتم نه..گفت وضع جسمیتو نمیگم(خدایش حالم بده)،،من هم گفتم نه.. روزی نیست گریه نکنم شبی نیست خواب نبینم،،،،،گفت من واقعا نمیدونم چی بگم،، مسخرست اگه بگم قوی باش،،، میدونم سخته.. خیلی،، فقط بدون که من میدونم...اینقدر خوب بود که اینو گفت....چون حالا میدونم که میفهمه ،،
،قبلا گفته بودم میخوام تتو بزنم،، گفت برات وقت گرفتم با هم ۴شنبه میریم هر چی خواستی هر جا خواستی بزن(عکسشو میزارم)...گفتم میخوام موهامو کوتاه کنم زرد کنم.. گفت خوبه،، گفتم میخوام یه صفائ بدم به خودم تن کنم،،، تابستونه...گفت اینجا که آفتاب نیست،،،میخوای بری تن شاپ؟اگه ناخن هم میخوای بذاری من آشنا دارم،،،خدایش عوض شده،،،البته قبلا هم اگه این کارا رو میکردم هیچی نمیگفت...تازه دوست هم داشت،،، ولی قسمت تابستان و موی کوتاه رو که هیچی نگفت یعنی خیلی دیگه داره منو میفهمه....خلاصه بعد که اومدم خونه،، خوابیدم یادم رفت برم دکتر ساعت ۵ پاشدم،، رفتم دنبال پسر،،،هر دوتا مون به شدت مریضیم،، و به قول اینا I'm full of cold..
وقتی امدیم اینجا رفتم این کلینیک که خودمو معرفی کنم،، وزن و قدمو گرفت...امروز رفتم،، گفت بیا اندازه کنم...از ۶۷ شدم۵۴ و قدم هم کوتاه شده،،،پرستار گفت قدت رو شاید با کفش گرفته..۳سانت کوتاه شدم..از ۱.۶۲ شدم۱.۵۹،،،پرستار هی میگفت چی کار کردی به من هم بگو.. گفتم غصه، حرص،استرس،،بازم بگم...گفت من هم همهٔ اینا رو دارم ولی چاق میشم.. گفتم من تنفر از غذا دارم..خندید گفت اینو من ندارم...
پسر اومد شیرشو خورد،،طفلی با لباس میخواست بره تو تختش اینقدر خسته بود،،،میگه
mamy I'm so so tired،
الان هم خوابیده...شیمیایی شده اینقدر این دو روز دعوا خورده،،،
نوشته شده توسط: خانم ساده
به لطف محبتهای زیادی آقای پسر،،،،الان مادر و پسر با هم مریضن..........خوب هر چی میگم مامان جان اینقدر خودتو نچسبون به من،، طفلی فکر میکنه تقصیر اونه.. اصرار اصرار که من بغلت کنم بوست کنم،،، بعد هم میخواد حتما لبمو ببوسه...من هم که نمیتونم از دماغ فین فینو نفس بکشم باید دهنمو ببندم،، تا آقا ماچ کنه.. یعنی عذاب عالم با یه دنیا عسل...حالا عذابش یا عسلش ؟؟؟کدومه که دلتو میزنه بماند،،،، از آنجایی که آقا خیلی باتربیت هستن،، مصرف دستمال کاغذی هم بالا رفته...هی دستمال ور میداره عطسه میکنه،،مچاله میکنه و بعد هم میگه مامی کثیف ،، بندازه آشغالی...ممنون از همهٔ دوستان که غصهٔ بی کسی منو خوردن.. ولی مطمئن هستم که همه بعضی موقع اینجوری میشن.. این حساسیت مریضی... زیاد ناراحت نباشید(حالا یکی بگه آره جون خودت همه کارو زندگی رو ول کردن نگران و دست به دعا شدن بر تو) خواستم یه کم خودمو لوس کنم...
نوشته شده توسط: خانم ساده
هنوز دلم تنگه.....دلم گریه میخواد،، ولی هر وقت بغض تو گلوم گره میخوره ...دستی کوچک بازش میکنه.. ..پرم از بغضهای فرو خورده...
.دلم تنگه توست
![]()
P.S
امروز پسری مهد بود منام رفتم خرید... ۴ ساعت چرخیدم،، چیزی خوشگل ندیدم...اینجا مد تابستانی راه راه قرمز ،آبی،، سفید،،خلاصه طرح نیرو دریای...دوستشون ندارم..برا خودم لوازم آرایش گرفتم.. ۲تا بخر ۳ تا ببر،، .
این جا کولیها خیلی پولدرن همیشه چیز گرون میپوشن ولی با این همه داد میزانا که کولی هستن...سرما و گرما ندران نصف لخت میان بیرون،،،فرهنگشون...کاش دوربین داشتم،،، یکیشون بود،، شلوار تنگ کوتاه یعنی خوب نصف باسن مبارک بیرون بود از بالا همه چی معلوم بود زیر حجاب،،، رنگشون هم نارنجی موها بلند ، لخت و مشکی پر کلاغی یه کفش لژ دار ۷رنگ،رژ قرمز و خلاصه از جلوی هر کی رد میشد سر طرف باهاش راه میرفت،، با هر حرکت لمبرها دل آقایون هم بالا و پائین...ازقیافش هم معلوم بود خودش چه کیفی میکنه از این همه توجه....................،،حیف دوربین نداشتم..... این هم از امروز..
نوشته شده توسط: خانم ساده
دلم گرفته اساسی..........هوا هم ابری....دلم بی بچگی و بی مسولییتی میخواد.. میخوام بخوابم تا هر وقت میخوام،، آشپزی نکنم،،،خونه جمع نکنم،،،یه کارتن رو میلیون بار نبینم،،، برا چیزای الکی ذوق نکنم،،،،دلم خیلی چیزا میخواد،،، ولی آخرش دلم بغل پسرم رو میخواد....آخرش من مادرم یا انسانم
تبلیغات