نوشته شده توسط: خانم ساده
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1388 ساعت 19:14 شماره پست: 49
من امسال برای اوّلین بر سفره نداشتم...
موقعی
که میرفتم لندن خونه مثل گل تمیز بود... وقتی اومدم اینجوری بودم..
.![]()
۱ ساعت قابل از تحویل سال کارای تمیزی رو کردم.. بعد هم با پسرم نشستیم پای یه عکس سفرهٔ هفت سین.. ازش عکس گرفتم...همسری سر کار بود....۱ دقیقه مونده به سال دعا خوندن،، همون یا مقلب...خیلی دلم گرفت،،، بماند ...با پسرم شمردیم..۱.۲.۳.۴.۵.۶...
سال نو مبارک پسرم.. ماچش کردم،، طفلک فارسی نمیتونست بگه میگفت...happy new year
اینا رو گفتم که بگم،، همیشه لحظهٔ تحویل برای من مهم بود،، امسال میخواستم تظاهر کنم که مثل روزهای دیگست،،ولی .... با اینکه نه لباسی عوض کرده بودیم، نه آرایشی، نه سفرهٔ و خلاصه نه برنامهٔ ولی باز هم موقهٔ تحویل سال دل من هم مثل همون سیب توی آب لرزید..... هیچ لحظهٔ رو مثل اون لرزش دوست ندارم.....سالی ۱ باره اون هم فقط چند ثانیه...
عید همتون مبارک،،،، خدایا صدای همه رو بشنو.. که همه صادقانه دعا کردن،،
نوشته شده توسط: خانم ساده
در دست تعمیر..............
پایان تعمیرات.............
..................................................
من برگشتم... ۲ روز و ۱ شب رفتم لندن...کار پاسپورت... ۲ کیلو کم کردم....الان شدم میزون ۵۲.. بعدا سر فرصت قصشو میگم...
امثال عید من شوری نداشت... خدایا سال همه رو با صفا ،شور، نشاط، سلامتی،انرژی،پول، مهربونی و از همه مهمتر،، دیدار عزیزان کن،، خدایا توی این سال به همه فرصت دیدار بده،، فرصت شاد بودن بده،،، فرصت استراحت و.....خدایا آرزوهای معقول رو در این سال بر آورد کن.... و خدایا،، صدامو بشنو...
به قولی....عاشقان عیدتان مبارک
نوشته شده توسط: خانم ساده
آاا قالب منهم عوض شد... خود بلاگفا میکنه.. چون من دیگه پای کامپیوتر بودم..این چه وضعشه؟؟؟؟؟
گند زدن به همه چیز....
این قالب رو خودم گذشتم ،،، بد نیست،،،
P.S
یه خونه تکونی کردم تنها،،،آخ مردم....
ولی خودمونیم خونهٔ تمیز و خلوت ذهن تمیز و خلوت میاره..
فکرم به طرز باور نکردنی
خالی شده،، نه خنگ نشدم،،، کیف میده خونه تمیز و خوشبو
...
پسر نیست ولی الان میاد
همه چیز رو دوباره جا بجا میکنه
.....
عجب ورزشی کردیم ما
امروز..![]()
نوشته شده توسط: خانم ساده
چیزی رو که ۸ سال و ۱۰.ماه منتظرش بودم اومد،،ولی...
کارم درست شد،، مدارک اقامتم اومد،، باید خوشحال باشم؟؟؟؟ ولی افسوس ۴۰ روز دیر..
امروز رفته بودم خرید برا خودم لباس بخرم.. تو یه فروشگاه همسر زنگ زد.. گفت مژده گونی چی میدی بهم،، گفتم (همهٔ حدس های خوب رو گفتم).. گفت نه تا نگی چی میخری برام نمیگم.. خلاصه راضی شد،،گفت جواب تو و پسر اومد،،، مدارکش رو برو مه .نمیدونستم چی بگم،، چی کار بکونم،،، همهٔ این ۸ سال زندگیم اومد جلوی چشمم.. فقط گفتم خدا حافظ...نشستم رو زمین گریه کردم...نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت.. نمیدونستم.. ۸ سال با یه رویا زندگی کنی..تو این مدت همیشه تصور لحظهٔ دیدار رو داشتی.....بعد به حقیقت بپیونده.. اون وقت عزیزترین کسی رو که دوست داشتی بهش بگی و ببینیش و بارها اون لحظه رو برا خودت تجسم کردی.. نیست...میخواستم از خوشی داد بزنم،، ولی..دیر امدی دیر.. نوشدارو بعد از مرگ سهراب بودی...
پدرم دیروز غذایه نزری روز ۴۰اوم رو دادم..
کاش بودی خوشحالیمو باهات قسمت میکردم.. کاش بودی.....
P.S
خواستم اضافه کنم که من تو این مدت طولانی فقط منتظر این چند تا کاغذ بودم.. اقامت و جوابمو همون اول گرفتم،، ولی چن ساله پیش یه سری مدرک وزارت کشور اینجا گم شد،، یعنی مثل اینکه تو قطار جا مونده بودد.. خلاصه همین کار مارو عقب انداخت...الان هم تغیری تو زندگیم به وجود نمیاره،، غیر از اینکه (ببخشید) کرم مسافرت میافته تو جونت،، فرقی هم نمیکنه چون میتونی سفر کنی میخوای بری همه جا.. هنوز برا اونجا دودلم...میخوام بیام.. پارسال گفتم به خدا.. من میخوام ۳۰سالگی ایران باشم،، و حالا؟؟؟؟
اگر بیام سفر اول تنها میام.. مستقیم هم میرم پیش بابام.. به هیچ کس هم نمیگم بیاد فرودگاه...
اینجوری دوست دارم،، تا ببینم چی میشه.
نوشته شده توسط: خانم ساده
yahoo,messenger باز نمیشه
-----------------------------------------------------------------------------------
موهامو کوتاه کردم..............
چتری گذاشتم... و برای
اوّلین بار های لایت کردم.. شدم خانومی برا خودم.. قیافم خیلی عوض شده.. یه
جوریم با خودم
،، غریبم..
احساس بزرگ شدن میکنم.. نمیدونم حس غریبیست....
تبلیغات