تبلیغات
خانم ساده - FOUR
من،،،اینجا خودم هستم،،فقط خودم،،انسانی‌ متفاوت با روزهایم..

FOUR

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:چهارشنبه 20 شهریور 1392-07:32

خوب از کجا شوروع  کنیم...از ٥شنبه ...داشتم با دوستم(.شین) حرف میزدم که ون گفت بیان اینجا..من هم گفتنم پسر که مدرسه ست شما بیاین ....

خلاصه قرار شد اونا بیان  و قرار  شد اون  خورشت بیاره من  برنج بزارم...شب هم بمونن چون جمعه جای کار داشت و منو جا ی مترجم میخواست .. .شام خوردیم و داشتیم ی فیلم میدیدیم که یکی از دوستای همسر زنگیید حرفشون که تموم شد ..فهمیدیم که گویا این آقا  که مجرد هستن  ی زوجی خونشون که خانومه حالش خوب نیست و روشون هم نمیشه که به ایشون بگن....این آقا هم شک کرده..زنگ زده که من باهاشون حرف بزنم....

من هم زنگ زدم و بعد سلام و معارفه ..فهمیدم که خانمه سین  (که البته زیره ۱ سال که آومدن اینجا و تازه جواب دار شدن)۱ ماه پیش باردار بده و بر اثر افتادن از پله تو بیمارستان بچشو سقط میکنه....حالا هم ۱ هفته بده که مشکل زنانه داره و هیچ کاری نکرده(به خاطر زبان و رو نشدن) حالا ساعت چنده ۱۰.۴۰ ..گفتم میام دنبالت..

.گفت نه دیره مزاحم میشم و این حرفا من هم گفتم عزیزم بدنم اگه یه مشکلی‌ برات پیش بیاد که مربوط به دست دست کردن الانت باشه پشیمون نمیشی‌ که چرا تعارف کردی؟؟؟؟خلاصه بردیمشو دارو هم گرفتیم و وقتی‌ برگشتیم ساعت ۱۲.۴۰ بود ..

تا ساعت ۲.۳۰ هم تو خونه گفتیم و خندیدیم ...نصف شبی‌ همسر املتی درست کرد خردیم...و ساعت ۳ دیگه نخود نخود کردیم و شب بخیر....

 صبح جمعه ساعت ۷ پاشدیم و ۸ تو راه اون دفتر بودیم.....ساعت ۹ رسیدیم و تا ساعت ۱.۳۰ کارمون طول کشید....ولی‌ خدا رو شکر درست شد...

تو راه برگشت هم شوخی‌ شوخی‌ با شین و همسرش..  تصمیم گرفتیم سین رو هم دعوت کنیم واسه شام همه دوره همی‌ باشیم...خلاصه ساعت ۳.۳۰ تازه پسر رو ازمدرسه بردشتیم ..سین و همسرش قرار بود ساعت ۵.۵.۳۰ بیان...ما هم هولکی غذا یه چی‌ سمبل کردیم و یه دستی‌ به خونه کشیدیم..کی‌ آمدن؟؟؟؟ساعت ۸...یعنی‌ همسر که کارد می‌زدی عصبانیت فواره میزد....anyway شم خردیم ..حرف زادیم ..خوش گذشت...طفلی شوهرش چندین بر تشکر کرد...من هم گفتم بجا این همه تشکر یه فاتحهٔ برا پدرم بخون که برا من بسه...

ساعت ۱۱ همه رفتن خونه هاشون..من هم شنبه و یک شنبه جنازه بودم...که بدن فهمیدم هورمونی بده ....۲ و ۳ شنبه هم که همش  خونه و کاره خونه و تلفن به این‌ور انور ....این بود روزانه نویسی چند روز من

..............................................................................

خوب حالا نکات ریز.....منو شین همش ۳ هفته است که همو میشناسیم....سوای بعضی‌ عادتها و دیدگاها دختر خوب و خنگرمی...با همسر خیلی‌ لکل دارن...همسر سر به سرش میذاره اونم کم نمیاره....بعدا انشب که ما رفتیم بیمارستان شین هم اومد.....بعد بنده خدا سین فکر میکرد که ما چندین ساله همو میشناسیم...باور نمیکرد که حتا ۱ ماه هم نشده...

.................................

سین دختر خوبیه ...دید خودمو میگم که ۱۲ سال اینجام....خیلی‌ ناز داره خیلی‌ رو ماد حساسه خیلی‌ هنوز تو عادت و رفتار ایرانه...خیلی‌ به فال اعتقاد داره...ما شوخی‌ شوخی‌ گفتیم فال بلدیم..جدی گرفت...اصرار کرد ما هم قهوه درست کردیم همه خوردن...فنجونش رو اگه می‌خواستم توصیف کنم اصلا خوب نبود...ولی‌ من گفتم قهوه خوب نبوده اصلا چیزی نیفتاده....کلا خیلی‌ اهل این حرف بود..مثلا من از هر کی‌ می‌گفتم می‌پرسید متولد چه ماهیه....اینجوری دیگه..


......................................

پسرم عشقم..امروز دمه هیات مدرسه واستادم... گفتی‌ خودم برم داخل... گفتی‌ راه میرم بدو بدو نمی‌رم....نگاه به قدو بالت بزرگترین لذت دنیاست...

انقدر دوست دارم که نگران خودمم....قلبم تیر کشید....

.خدایا هر چی‌ جنگه تموم کن...

خدایا هیچ بچه بی‌ ناز پدر و مادر نمونه...

خدایا هیچ پدر و مداری داغ بچه نبینه،،،،،

آمیییییییییییییین..

........................................................

دیروز با همسر بحثی‌ داشتیم.....هزار بر گفتم پا رو دمه من نظر...یه حرف میخی‌ بزنی‌ مزه کن بد بگو...خلاصه پاشو گذشت رو دوم ما و هی‌ فشار...به فشار هم راضی‌ نبود وشگن هم می‌گرفت...ما هم یه چی‌ گفتیم که نباید میگفتیم...خوب ناراحت شد....همون موقعه هم گفتم که منظوری نداشتم و پشیمون هستم از این حرفی‌ که زدم ولی‌ خوب الان ۲ روز قهر نیستن فقط رو مود کم حرفی‌ و تفکرات هستند...

همین دیگه چه زیاد بود..