تبلیغات
خانم ساده - one
من،،،اینجا خودم هستم،،فقط خودم،،انسانی‌ متفاوت با روزهایم..

one

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:چهارشنبه 13 شهریور 1392-20:43

دیشب تا ساعت ۳ بیدار بودم...از درد پا..اینقدر هم تنبلی کردم که شد ۲.۳۰ بد دیگه پاشدم قرص خوردم تا خوابم برد...صبح هم پسر رو ساعت ۸ بردم breakfast club ..دیگه برگشتم یه فیلم دیدم با دستم حرف زدم ..یه چیزی خوردم و ساعت ۱۰ خوابیدم تا ۲.۳۰....همسر گفت من بیرون کار دارم بیا تو همبریم...من هم با دمپایی بی‌ آرایش پریدم تو ماشین...پسر رو از مدرسه برداشتیم و رفتیم جای که همسر کار داشت...ایشون کارشون تموم شد گفتیم بریم خرید که سر راهمون از دمه کالج رعد میشودیم همسر گفت بیا برو ببین کلاسی چیزی هست....من هم رفتم داخل فکر کنا با اون قیافه هم مصاحبه شدم هم ثبت نام...خلاصه ۲ هفته دیگه ۴شنبه‌ها از ۱.۳۰ تا ۹ شب کلاس دارم....امدیم خونه بدو یه ماکارونی‌ گذشتم خردیم. بد هم که پسر لالا...ما هم یه فیلم و همسر لالا..بنده هم اینجا....

.................................

چقدر بد نوشتم...خلاصه بیخودی بود....هنوز به به اون فعالیت قبلی‌ که افکارم رو بنویسم نرسیدم.......

فعلا...تا بعد

.........................

این عنوان منو کشته..بابا عنوان ندارم چی‌ کار کنم....شماره بذارم بهتره...پس خدای به امید تو این اولین روزانه نویسی ما...البته بعد از مدتها...