تبلیغات
خانم ساده - استقامت..
من،،،اینجا خودم هستم،،فقط خودم،،انسانی‌ متفاوت با روزهایم..

استقامت..

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:دوشنبه 3 مرداد 1390-18:17

 

همچنان روزه هستم،،باورم نمیشه،،،،از ساعت ۳.۳۰ صبح تا ۹.۳۰ عصر....

خوب قبلا هم سابقه‌ نخوردن داشتم ولی‌ مایعات میخوردم ولی‌ الان !!!!یعنی‌ آفرین به خودم...

ساعت ۹ که میشه میرم برا خودم چای میریزم که خنک بشه آخه چای داغ دوست ندارم...برا خودم غذا درست می‌کنم،،،بعد وقت افطار چای که میخورم با چند تا خرما احساس سیری می‌کنم،،،یواش یواش غذامو میخورم،،،،یعنی‌ واقعا به زور میخورم،،چون حس غذا خوردن سحر رو ندارم،،،بیدار میشم برا سحر ولی‌ میوه میخورم با کلی‌ آب...

حالا یه روز روزه تخیلی...

از صدای آشپز خونه و نورش نیمه خواب میشم....بوی‌ غذا و صدای رادیو.....

پامیشم و یواش میرم نگاه می‌ندازم...مامان مشغول غذا ....سفره انداخته شده ...بابا با قران کنار سفره مشغول دعا.....

یه جوری که یعنی‌ مثلا چرا بیدارم کردی(لوس بازی‌ و این حرفا) میرم کنار مامان ببینم چه کار میکنه....به به قورمه سبزی.....

دختر بابا صبح بخیر....می‌خوای روزه بگیری؟؟؟

خوب با این سر و صدا نخوای هم بیدار میشی‌ دیگه،،،بعد هم قورمه سبزی...

......................

سحری رو خوردم ....مسواک زدم .....و خزیدم تو تخت با شکمی پر ...به به.

صبح دیر پامیشم ،،،،آخه کار خاصی‌ ندارم،،،،میرم حموم...می‌خوام زیاد بمونم،،،سرم یه جورایی گیج میره..میپرم بیرون...

یه کتاب دارم نخوندم..میرم رو تخت ...زنگ میزنم به مامان ....خوب ایشون هم که با پدر رفتن بیرون ،،،من هم یه کم قر قر می‌کنم ...بد هم خدا حافظی....سره کتاب خوندم خوابم میگیره...

صدای مامانمو میشنوم که با کلی‌ ناز و قربون صدقه بیدارم میکنه واسه افطار....

واااااییییی خدا هیچی‌ بهتر از اون افطار نیست...اونی که آمادست برات..اونی که صدای ربنا داره...اون که ...

این تصویر برا من هیچ وقت تکرار نمیشه....ولی‌ دوست دارم که یه بار دیگه سر یه همچین افطاری باشم...

یه سوالی‌ داشتم،،کسی‌ میدونه اسب تو خواب چه معنی‌ داره؟

چند وقت پیش خوابشو دیدم...دوتا بودن رنگشون رو کامل یادم نیست..می‌دونم که یکیشون خال خل سفید مشکی‌ بود..میومدن طرفم،،

من هم چون مثلا می‌ترسیدم پشت میکردم بهشون که نبینمشون ولی‌ فرار نمیکردم،،بعد اونا میومدن پشت سرم و پشت گردنمو لیس میزدن...دوست داشتم،،،چیزی نبود که بترسم یا بدم بیاد...معنیش چی‌ میشه؟؟؟

جمعه هم اتفاقی نیفتاد جز اینکه آخرین روز مهد پسر بود و این یعنی‌ تا دو ماه دیگه ور دلم خودمه،،،،

م.ش هم زنگ زدن...ایشون زنی‌ بسیار مومن و معتقدی هست....میپرسه ازم روزه هستی‌؟؟؟(البته ساعت ۴ به بعد از صدام معلومه) میگم بله...

معمولا ما ایرانی‌‌ها اینجور موقعه میگیم قبول باشه....چه با ایمان چه بی‌ ایمان...ایشون که جای خود دارن..

میگه ...آها چرا میگیری؟ نذر داری؟ عصبی میشی‌ هر روز...

میگم نه نذر ندارم،،همینجوریه...بعد هم تو دلم میگم سنگ منو که به سینه نمی‌زنی،،ناراحت پسرتی که خدمات من کم نشه بهش،،،

م.ش من خوبه...یعنی‌ اگه اون زبون داره من هم زبون دارم...ولی‌ بعضی‌ وقتا رواعصابه..

......................

شنبه و یک شنبه هم که خیلی‌ عادی گذشت....فقط دوست شانی برام تو fb یه پیغام بلند بالا نوشته بود و گزارش کامل کارشو داده بود،،،آخه رفته بودن لندن برا کارای پاس و شناسنامش...

یه جورایی ازش بوی‌ عذاب وجدان میومد،،،(سر پاک کردن من)

......................

امروز هم که ۲ شنبه است و ما هم قرار بریم دریا عصر..ولی۹ هوا ابریه...خستم کرده این هوا...می‌خوام پادریمو بشورم،،،آفتاب نمیاد....کاش ابری بود و گرم...

سرده سرد...

...................

اسپری رو از دیشب شروع کردم...برام دعا کنید که به مشکل نخورم...

(برا قضیه اهدا اسپری بینی‌ باید بزنم)