تبلیغات
خانم ساده - اهدا
من،،،اینجا خودم هستم،،فقط خودم،،انسانی‌ متفاوت با روزهایم..

اهدا

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:شنبه 18 تیر 1390-17:39

سلام ...خوبید؟؟؟؟به خدا این اینترنت ما بازی در میاره ..خبر خاصی‌ هم ندرم،،یعنی‌ خاص خاص...فقط اینکه خسته شدم از بارون۳ روز همش بارون همش سرد،،،،  

دوشنبه دارم میرم واسه آموزش مراحل درمان،،،دلشوره دارم نمیدونم چرا؟؟؟؟البته نه خیلی‌ بد ،،ولی‌ خوب دلم قیلی ویلی میشه،،،(دوستای که منو قبلان میخوندن در جریان هستن،،،واسه دوستای جدید،،، من می‌خوام تخمک اهدا کنم،،،)

امروز پسرک با اینکه شب هم به ساعت خودش دیر خوابیده بود..۹.۳۰.. ولی‌ صبح ساعت ۶ بالا سرم من بود من هم دیشب هوس کردم یه فیلم ببینم و دیر خوابیده بودم..(که اگر هم نمی‌دیدم چیزی رو از دست نمیددم...فیلم۴.۳.۲.۱ ...).

بعد هم صبح که برج زهر مار بودم تا پدر پسرک بیدار شد و با پسرک یه کم سرو کله زد ،،،ناهار هم ماهی‌ و چیپس آماده گذشتم تو فرو با سالاد خوردیم،،،بعد هم خواب،،،بازم بارون میاد و الان هم از خواب پاشدم و تا شب نمیدونم چی‌ میشه،،،از الان تا فردا عصر رو فردا عصر مینویسم خوبه؟؟؟

داشتم اینا رو مینوشتم یادم اومدکه به چند تا از دوستم که شماره داده بودن یهو زنگ زدم و غافلگیرشون کردم و چون تصویرشون رو دیده بودم آلان صدا و تصویر دارم که بهتره،،،،تقریبا از صدای همشون جا خوردم،،، نه اینکه بد باشه ولی‌ خوب با اونی که تو فکرم بود خیلی‌ فرق داشت....یکیشون هم ،،،،ا ا ا ا ا م ...چی‌ بگم .

پسرم کاملا حرف میزانه،،،این که میگم کاملا آخه یه دوست هم سنّ خودش داره ایران اون ماشالا با تل حرف میزانه ،،،تا اینکه این روزا من متوجه شدم که پسرم با تل دوست نداره حرف بزنه ولی‌ ماشالا همه چی‌ میگه و درست هم میگه و به قول اینجا یه chatter box (جعبه سخن گو)حساب یه...

مثلا این جمله رو از مهد یاد گرفته بود امده خونه میگه به من،،،،تو ناراحتی‌ که چیزی رو از دستش گرفتم میگه

you`re ruined my life

بعد می‌بینه من میخندم با همون جدیت میگه دیگه این کارو نکنم ..زندگیمو ویران نکن ok? (ترجمه کردم)

....................

آقا ما ۱ ماه تو خونه جدیدیم،،،هر کی‌ مارو می‌بینه یا حرف می‌زنیم میگه جا افتادید؟؟؟مگه خورشتیم؟؟؟بعد هم جا افتادن یعنی‌ چی‌؟؟؟به نظر من یعنی‌ اینکه دیگه همه چی‌ سر جاش باشه و کارتن خالی‌ نکرده و دیوارکوب نکوبیده تو خونه نباشه،،،این یعنی‌ جا افتادن که من همون ۳ روز اول جا افتادم،،،

.....

خانواده همسر رفته بودن مکه(خانمها) تازه برگشتن،،،،بعدن امروز آقا میپرسه قضیه چیه که مامانت با مامانم حرف نمیزانه؟؟؟،،،من هم گفتم نمیدونم به من هم ربطی‌ نداره.... و گفتم بهش که کم طاهره خانم باش.. من از خاله زنک بازی‌ بدم میاد،،،حالا به فرض چیزی هم شده به تو چه؟؟ من یه چی‌ بگم خصلتمه تو چی‌؟؟؟این کارا زنونست...(بی‌ تاثیر نبود...چون هر وقت بحث رو ادامه میده یعنی‌ خودش حق داره ولی‌ هر وقت ساکت میشه یعنی‌ حق با منه و داره فکر میکنه)

....................

دیگه خبری نیست،،،آها دو شب پیش مهمون داشتیم،،،بدن اونا هم سّگ داشتن،،،سگشون هم قد و قواره سّگ ماست،،،بخد مرده به سّگ من گفت زشت من هم گفتم چه طور دلت میاد... اصلاح کرد حرفشو و شروع کرد تعریف کردن،،،من یه گیلاس wine دستم بود نشسته بودم رو مبل این ۲ تا سّگ هم با هم بازی میکردن که یهو سگم اومد زیره پای من مشغول بازی شد و سرش خیلی‌ اتفاقی‌ و نه بشدت خورد به پای گیلاس،،،،و پای گیلاس انگار که از دست پرت شده پایین شکست بیشتر شبیه انفجار تیکهاش همه جا پخش شد همه یهو ساکت شدن،،،،همه گفتن قضا بلا بوده،،،ولی‌ انرژی منفی‌ طرف بود که شیشه رو ترکوند،،،

.........................

دیشب خواب دیدم که رفتم یه جای ،،،،شبیه به بیمارستان بود ولی‌ پرستارش پرستار نبودن فرشته بودن،،،گفتم اومدم پدرم رو ببینم گفتن تموم کرده،،،گفتم تو رو خدا فقط چند لحظه،،،،گفتن نمیشه،،،بعد که رفتن یکیشون برگشت و گفت پدرت نمرده فقط حالش خیلی‌ بده،،،گذشت ببینمش،،،،،،من هم بوسش کردم اون هم گریه میکرد و میگفت چرا امدی،،گفتم اومدم بهت بگم کتابم چاپ شده اومدم بهت بگم که راحت باشی (نمیدونم چه کتابی‌ ولی‌ خودم به حساب جوابم و قبولی دانشگاهم میزارم ،،،به هر حال خبر بود دیگه) لباسش و همهٔ تختش سفید بود،،،حالشم خوب بود،،،،،بقیه‌اش یادم نمیاد،،،دوست داشتم بیشتر بغلش میموندم،،،،،،خیلی‌ خوابشو میبینم خیلی‌ زیاد،،،تو هیچ کدوم هم نمرده،،،،

تا فردا و گزارشی دیگه خدا حافظ،،،،