تبلیغات
خانم ساده - خلاصه نویسی...
من،،،اینجا خودم هستم،،فقط خودم،،انسانی‌ متفاوت با روزهایم..

خلاصه نویسی...

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:دوشنبه 26 اردیبهشت 1390-17:23

 

دیروز دلمون می‌خواست بنویسیم این بهنویس بی‌پدر باز نشد،،من هم همون جا تو بلاگفا با بدبختی نوشتم،،،خدایش مردم.. جای حروف فارسی رو نمیدونم هی‌ میزدم پاک می‌کردم تا حرفی‌ که می‌خوام پیدا کنم،،،خلاصه اینکه فعلا که ما در حال جم کردن و و آژانسی هم در حال بازی در آوردن...چقدر دلم می‌خواست که بدون رمز بنویسم ولی‌ نمیشه،،،

اول ..همسر کشفمون کردن،،البته که مطالب مربوط به ایشون رمز دار بودن،،ولی‌ خوب دیگه،،فکر کن یه جای که فکر میکنی‌ امنه بنویسی‌ بعد بفهمی امن نیست،،

دو،،،ما به یه بنده خدا گفتیم البته اعتماد کامل داشتیم ولی‌ خوب فهمیدیم که به یکی‌ گفته البته که گفتن به اون شخص اصلا مورد نداشت ولی‌ خوب بحث اعتماد و این حرفا میره زیره سوال؟؟؟

دیگه اینکه ۵ کیلو اضافه کردم و اصلا خوشحال نیستم از این موضوع،،،همه میگن اینجوری خیلی‌ بهترم ولی‌ خودم دوست ندارم ،،،،،هوا خیلی‌ سرد شده و یکشنبه دیگه تولد پسره....امیدوارم که انروز هوا خوب باشه،،زده تو خط دزدان دریای،،فعلا که عشقش اونان،،می‌خوام جمعه براش تو مهد تولد بگیرم با یه کیک و چند تا بد کنک قضیه رو تموم کنم،،بد هم دوشنبه که همه جا خلوته میبریمش شهر بازی ،،،،،،

هنوز باورم نمی‌شه که nappy پاش نمیکنه،،خدا رو شکر شبها اصلا حادثه نداشتیم،،،در طول روز هم خوبه فقط،،،،،،وای خدای من که می‌خواد کارشو خودش بکنه،،یعنی‌ مثلا یهو غیب میشه صداش می‌کنم میشنوم تو دستشویی،،میگم چی‌ کار میکنی‌ میگه nothing... همین یعنی‌ !!!!!!!! خلاصه که کارشو میکنه تو لگن ولی‌ بعدش مثلا می‌خواد تمیز کنه و این حرفا .....البته فکر میکنه که تمیز کرده،،،خوب دیگه کار من دو برابر میشه،،قبلان یه nappy بود،،حالا پائین تنه مبارک آقا،،،لگن،،کف دستشی و بعد هم دست آقا که هر بار ما باید یه تی‌ شرت عوض کنیم و این حرفا...

فکر هم نمیکردم اینقدر راحت بشه از nappy گرفتن،،،یه توصیه ،،اصلا اصرار نکنید که بچه رو از پوشاک بگیرید،،،من هم همه هی‌ گفتن من نکردم،،،حسابی‌ خودش فهمیده بود و وقتی‌ که پوشاک رو برداشتیم شاید ۳ بار همش تو این هفته حادثه داشتیم،،،شبها که اصلا خدا رو شکر،،،،خلاصه اینکه برا هر چیز اصرار نکنید بذرید روند طبیعی خودش طی‌ شه،،،

چند وقتی‌ که از خودم غافل شدم،،،به خودم نمیرسم اصلا،،،دلم مهمونی و مهمون می‌خواد،،ولی‌ خونه اینقدر نه مراتب و کثیفه،،،حس تمیز کاری ندرم به نظرم همه کارا بیهوده میاد،،،ولی‌ الان دارم یواش یواش بهتر میشم،،،می‌خوام واسه تولد همسر اگه شد و حالش بود و من حس خوبی‌ داشتم،،مو بذارم ..موی بلند و موهای خودمو کوتاه کنم...همسرم همیشه موی زرد دوست داشته ،،،،ولی‌ من فکر می‌کنم که اصلا بهم نمیاد،،منو که دیدید،،،چی‌ فکر می‌کنید؟؟؟طلایی کنم یا نه؟؟؟

خدایا همه رو صابخونه کن که اسباب کشی‌ بد جور ساخته...اونم دست تنها و با یه بچه،،،