تبلیغات
خانم ساده - سفر نامه ایران،،،1
من،،،اینجا خودم هستم،،فقط خودم،،انسانی‌ متفاوت با روزهایم..

سفر نامه ایران،،،1

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:پنجشنبه 19 اسفند 1389-15:47

سلام ،،،،،،،،،،،،،دیگه تصمیم نوشتن نداشتم،،ولی‌ امروز یهو دلم هوای اینطرف رو کرد و گفتم یه سری بزنم،،بعد خوندن چند تا از دوستان ،،دیدم،،نه هنوز جا دارم که بنویسم،،،امروز ۱ ماه از برگشتنم از ایران می‌گذره.....

...................................................................

شب قبل  پرواز می‌خواستم استراحت کنم،،ولی‌ مگه شد ..اضطراب سفر همیشه هست ...خوابیدم ولی‌ چه خوابیدنی،،،صبح ساعت ۵ پاشدم رفتم حموم و چون بارم ۱ هفته بود که آماده بود کارم نیم ساعت بیشتر طول نکشید و نتیجه این شد که دوباره خوابیدم تا ۷ که عجب خوابی‌ بود،،

خواب میدیدم دیرم شد و یه کی‌ هی‌ میگه خانم،،خانمی،،(...)خانوم،،خانمم پاشو دیگه مگه کار نداری؟؟؟قطار ات میره،،،حالا من هم تو خواب میگم من که با قطار نمیرم با هواپیما میرم،،که بیدار شدم ،،

آقای همسر بود،،گفت دیرت شده،،گفتم که کارم رو کردم،،،خلاصه بدو بدو  با پسر  خداحافظی کردم،،که گفت دلم برات تنگ میشه زود برگرد...(از قبل آمادش کرده بودم) و گذاشتیمش پیش پرستار ،،(از شب قبل اومده بود خونه )،،

سوار شدیم و وقتی‌ رسیدیم ایستگاه قطار حتا وقت نشد همسر ماشیین رو پارک کنه همون دمه در پارک کرد.... رفتیم.... سوارم کرد تا من نشستم قطار راه افتاد،،،خداییش داشتم میمردم،،ولی‌ خوب همسر هی‌ میگفت اگه جا موندی خودم میبرمت فرودگاه،،،

تو قطار هم سعی‌ کردم بخوابم ولی‌ صندلی بغلی یه آدم بی‌ ملاحظه هی‌ با موبایلش حرف نمی‌زد جییییییییق میزد،،،،

ساعت ۱۱:۴۵ رسیدم لندن ،،،بد هم که قطار گرفتم تا فرودگاه،،،

رسیدم اونجا قرار بود دختر خاله همسر هم بیاد که یه مقدار بار بده بهم،، اومد و براش جا دادم و بارمو تحویل،،اینقدر بارم کم بود یارو ازم ۳ بار پرسید بارت همینه،،،همش ۲۵ کیلو بود،،،

خلاصه ساعت ۳ رفتیم سمت خروجی‌...احساس می‌کردم تو ابرا راه میرم یا خوابم،،،۲ تا شات ودکا زدم قبل سوار شدن،،اون یکی‌ شات که داشتم رو نبرد‌م،،چون تاثیری نداشت برام،،

سوار شدیم،،موقعه بلند شدن یه کم ترسیدام(نخند یه کم همش ترسیدام)۲

ساعت هم تاخیر سوختگیری داشتیم تو پراگ،،،هر کاری کردم نتونستم بخوابم،،درگیر یه خانوم با بچه ش شدم که گناه داشت بچه اآش خیلی‌ اذیت شد و اذیت کرد،،،،،،خلاصه ساعت ۳:۳۰ چراغ‌های فرودگاه نمایان شد،،،،،

حس خیلی‌ عجیبی‌ داشتم ،،همیشه فکر میکردم که خیلی‌ خوشحال بشم ولی‌ هیچ حسی نداشتم،،خالی‌ بودم،،شاید شوک بودم ،،شاید میدونستم کسی‌ که منتظر بودم ببینم این ۹ سال نیست،،شاید.....نمیدونم،،البته چشمم یه کم خیس شد وقتی‌ که نشست و وقتی‌ که (باز هوای وطنم ،،وطنم آرزوست) براورده شد،،،،،

همون موقعه تلفن ایرانسل روشن کردم که زنگ خورد ،،همسر بود فقط پرسید زنده ای؟؟؟گفتم اره هنوز داخل هواپیما هستم، الان رسیدیم،،زنگ میزنم کارم تموم شد،،،

تو هواپیما به یه نفر گفتم که کسی نمیاد استقبال،،گفت مگه میشه الان پروازتو پیدا می‌کنن میان ،،بری بیرون همه هستن،،،دوست داشتم کسی نباشه دوست نداشتم قبل بابا کسی‌ رو ببینم،،،وقتی‌ اومدم بیرون فقط احساس شادی داشتم نیشم باز بود تا وقتی‌ که رسیدم جای که مردم رو میبینی‌،،،یهو دلم ریخت شروع کردم نگا کردن و دنبال اون یه نفر گشتن،،،،،چه انتظار محالی،،،هیچ کس نبود هیچ کس،،،

بد از اینکه مراحل تحویل بار و گمرک تموم شد و اومدم بیرون به همسر خبر دادم ،،که بخوابه،،،

قرار بود ساعت 6دوست همسر و همسرش بیان دنبالم،،یه text دادم که رسیدم و کجا هستم،،،اون‌ها هم ساعت ۲۰min به ۶ رسیدن،،،سریع صمیمی‌ شدم و اون‌ها هم انصافا آدمهای خونگرم و خوبی‌ بودن،،،

قرار شد صبحونه کله پاچه بزنیم به بدن،،،،

حرکت کردیم به سمت بهشت زهرا،،تمام مدت اونا سوال میپیرسیدن و من هم ور ور ور،،،فقط حرف،،،

...........................................................................................................................................................

دیروز دو دسته نرگس خریدم،شب گذشتم تو آب ،،الان هماشون باز شدن و دارن دلبری می‌کنن،،