تبلیغات
خانم ساده - حال خودم و پسرکم....
من،،،اینجا خودم هستم،،فقط خودم،،انسانی‌ متفاوت با روزهایم..

حال خودم و پسرکم....

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:سه شنبه 14 دی 1389-18:43

پسرکم بزرگ شده،،،،به راحتی حرف رو میفهمه،،،بازی با کامپیوتر براش راحته ،،قشنگ موس رو حرکت میده و کلیک میکنه،،،،تو بازی تشخیص میده از چه سلاحی استفاده کنه،،،،

خودش با تخیلتش بازی میکنه... بدون نیاز به من ماجرا‌ درست میکنه،،آتیش میسازه،،،خاموش میکنه ...نجات میده،،،قهرمان میشه،،،میخوابه که باطریش شارژ بشه،،،،

وقتی‌ میریم خرید تو کالسکه آروم میشنیه تا من خرید کنم،،ولی‌ هی‌ میپرسه ،،،is it my turn now???

فیبی ازش فرار میکنه بهش میگه،،، I`m not a monster ..i just want to naz you.....

..........................

همش دعا می‌کردم که زود بگذره،،الان که دارم نزدیک به روز رفتن میشم دلهره گرفتم و می‌خوام که نزدیک نشه،،،،دارم دنبال راهی‌ می‌گردم که با خودم به اندازه یه کم راحت بودن الکل ببرم تو هواپیما و اونجا بخورم که از استرس نمیرم،،،،،،

....................................

خودم هم حال خاصی‌ دارم که قابل گفتن نیست،،،،خوشحال،،ناراحت ،،،همهٔ حس‌های دنیا با هم چه رنگی‌ میشن؟؟؟،،،اون حس رو دارم،،،فکر کنم سیاه،،،