نوشته شده توسط: خانم ساده
روز تولّدم ،،همسر بهم یه کوپن عکاسی داد،،،امروز بعد از ۷ ماه و ۴ روز بلاخره امروز رفتم عکاسی و عکس گرفتم،،،سه تا عکس میده بهم من هم یه تکی،،یه با همسر و یدونه با پسر گرفتم،،،صبح پاشدم موهامو درست کردم صاف کردم و بستم،،جلوشو تاج کوچیک زدم و تاپ سیا با یه دامن پفی پوشیدم،،،بد هم که عکس گرفتم و نوبت به همسر شد سریع موهامو باز کردم و لباسم هم عوض کردم،،،آخه اینجا مثل ایران نیست که وقت بدن هی لباس عوض کنی...خلاصه عکس با همسر کاملا متفاوت بود،،،،پسر هم از مهد اومد غذا خورد ،،،بعد هم بردمش عکس گرفتم که اینبار موهام همون فّر که بود گذشتم باشه،،،عکسهای خوبی گرفت ،،،،راضی بودم،،،
دیگه داره کم کم میترسم،،،هیجانم داره میشه ترس،،،نمیدونم چرا!!!،،،سعی دارم به اومدن فکر نکنم چون فقط استرس میگیرم و فکرای بیخود میکنم،،،مثل وقتی که هیجان یه چیزی اینقدر زیاده که بجای اینکه لذتشو ببری فقط میخوای زود تموم شه بعد هم که تموم میشه دلت میسوزه چرا این کارو نکردی و چرا اون کار رو کردی؟؟؟؟خیلی دلم میخواد بنویسم،،ولی با بهنویس نمیشه نوشت و پست کرد،،،باید حتما ویرایش بشه،،،وقتی هم به ویرایش میرسه سانسور میشه،،اینجوریه که خودم فکر خودم رو پاک میکنم و دوست ندارم بنویسم،،،وقتی هم مثل امروز تصمیم میگرم که بنویسم ،،مغزم blank میشه،،،
.......................
امروز من رفتم بالا لباس عوض کنم ،،همسر هم دستشویی بود،،پسر داد میزنم از پایین که
what`s going on there? upstairs??????
........................
اولین مکالمه تلفنی رو با پسرم وقتی لندن بودم داشتم،،،
hello how`s that?
I`m mummy ،your mummy
you`re not ..(بابا تائید میکنه) have you bought me the things i wanted?
what did you want?
small orange tracte with two triangles and submarine...
ok.../have you miss mummy?
eeeeee... yes ،،، I have to go .bye
و قطع کرد نزاشت من خداحافظی کنم،،،
............................................
فیبی هفته دیگه فارغ میشه،،،قلمبه شده....
این هم عکس ۱۱پاپی ...
آقای پسر یاد گرفتن که بازی کنن با کامپیوتر حالا مگه رضایت میده ما بشینیم،،،الان هم تنبیه هستن چون دیشب یه دکمه رو کندن،،،هی میاد میگه mummy game ...خلاصه ما هستیم و موبیل که اون هم هر وقت میخوایم نظر بذاریم،،همه کارش رو میکنیم بعد که دکمه send رو میزنم اصلا به کل از نت میاد بیرون،،اینم از این،،،
نوشته شده توسط: خانم ساده
خوبم و الان اینو از لندن مینویسم،،،اومدم سفارت که تاریخ آخرین خروجمو بزنن تو پاس ....۴ شنبه صبح لندن بودم و امروز هم که ۵ شنبه است رفتم پاس رو گرفتم،،الان هم خونه دوستم هستم،،،فردا صبح هم بر میگردم،،،
دیروز همه کارم خوب پیش رفت،،،بابا رو با تمام وجودم دیروز کنارم حس کردم،،،و یه حس سبکی دارم ....میشه گفت خوشحالم،،،از ته دل،،،نه ظاهری،،،چون واقعا حسش کردم،،،،
.............
یه حالی دارم این روزا ،،،نه آشوبم نه آرومم... به حالم اعتباری نیست،،،تو که خوبی من هم خوبم،،،
نوشته شده توسط: خانم ساده
حسی نیست...حالی نیست....روزمرگی هر روزه،،،سردی هوا و سردی انگشتان من برا نوشتن،،،همش دارم با خاطره پارسال زندگی میکنم،،که این موقعهها داشتم به در و دیوار میزدم کارم درست شه برم ببینمش......فقط یه چیز خیلی خوب،،،چند بار تو خواب دیدمش،،،خوشحال بود،،من هم الان خوشحالم ،،،،تو خواب باهاش حرف زدم،،،راحت شدم،،،میدونم خیلی خوشحاله که دارم سفر میکنم،،،و خودم هم،،،استرس دارم،،،نمیخوام بهش فکر کنم،،، همین،،،،هستم ولی غایب،،،شما ببخش بی صدا بودنم رو،،،
تبلیغات