تبلیغات
خانم ساده
من،،،اینجا خودم هستم،،فقط خودم،،انسانی‌ متفاوت با روزهایم..

SEVEN

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:چهارشنبه 10 مهر 1392-23:54

خواب عجیبی دیدم...صبح حدود های‌ ساعت ۸.۳۰ .۹ بود...تو خوابم جان کلی‌ آدمو نجات دادم...همه هم از جنس male بودن از ۵.۶ سال تا میان سال...از نظر زمان هم یا تاسوعا بود یا عاشورا،،،دسته و سینه زنی‌ بود،،،خدا خیر کنه.

...........................

level ریاضی‌ عوض شد...بعد ۲ جلسهٔ...

..........................

دیروز حالم خوب نبود..دلم می‌خواست بشیینم یه جا فقط گریه کنم...

..................

خدایا یه کم همت بعده...هی‌ میگم از فردا...این فردا رو برسون...




SIX

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:یکشنبه 7 مهر 1392-10:45

سلام...کلا حرف زیاد دارم...ولی‌ نمیدونم چرا هر وقت میام که بنویسم..کلم خالی‌ میشه...anyway ...

نمیدونم چرا کالج که میرم با اونکه کلاس ریاضی‌ و ربطی‌ به زبان نداره ولی‌ معلم چند بار گفته زبانت خوبه...تازه میپرسه میفهمی من چی‌ میگم؟؟؟؟فکر کن بعد ۱۳ سال نفهمم چی‌ میگی‌!!!!!!!

پسرم رو میخواستن ببرم اردو ۱ روزه...از ساعت ۶ صبح هی‌ گفت جا موندم جا موندم..همه رفتن ..اتوبوس پر شد...خلاصه مجبور شدم ساعت ۸ ببرمش که همونجا هم صبونه بخوره...

شنبه پیش جور شد که بریم خونه دائی همسر..قرار بر موندن نبود...خلاصه شب منو و پسری موندیم،،چون فرداش مادر بزرگ همسری میومد و دائی همسر  و خانمش و پسرشون میخواستن برن فرودگاه دنبالش...رفت و برگشت یه ۱۱ ساعتی‌ طول می‌کشید...من هم که عشق پسرک تازه رسیده هستم ... ۱ شنبه بسیار مفید بودم...میگم مفید یعنی‌ طوری که بچه همش پیش من بود...وقتی‌ هم خوابید...کارای خونه که مونده بود رو انجام دادم....البته مامان پسری و باباش تا ۱۱ خواب بودن...بد هم که مامانش ۱.۳۰  ساعت پای تلفن بود با یه کمپانی....یعنی‌ بیچاره فرصت کرد استراحت کنه و  کارای عقب مندشو تموم کنه.....کلی‌ هم تشکر کردن....خلاصه اینکه ساعت ۶ صبح حرکت کردن..۵.۳۰ عصر رسیدن....بعد هم که شام وو سوغاتی‌ها و ما ساعت ۹ امدیم خونه...واقعا جنازه بودم.....هر کی‌ منو با بچه کوچیک میبینه میگه وقتشه یکی‌ دیگه بیار...منم میگم من الان با بچه لذت میبرم...بد میرم خونه خستگیم در میره اگه مال خودم باشه که این خبرا نیست...تنبلم تنبل...

.....................

دستم شین دیروز زنگ زده که سرم درد میکنه حالت تهوع دارم اینجوریم انجوریم..منم گفتم مبارکه  حامله ی...میگه وای نه  نگو....بعد میگه راستش زنگ زدم بپرسم baby check رو چه جوری استفاده کنم...منم توضیح دادم...۳ مین بعد زنگ زده میگه ۲ تا خطه...میگم خوب یعنی‌ بارداری...اگه نمی‌خوای هنوز ۴ هفته هم نشده..برو تمومش کن...میگه نهههه حالا واستم تا ماه بد...گفتم اگه نمی‌خوای زودتر تموم کنی‌ بهتره...میگه نه می‌خوام...

منو میگی‌.....چی‌ بگم بهتره؟؟؟خانم تازه اومده نه جواب داره نه زبان بلده نه کاری میکنه...میگم زوده،،، وقت زیاد داری....میگه نهههه...منم گفتم خوب مبارکت باشه،،،اینم از این....

بعد یه مدت زندگی‌ اینجا میفهمی تیپ آدم‌ها  چجوری،،،بعضی‌‌ها پیشرفت رو دوست دارن ولی‌ دنبالش نمیرن....این دختر هم همینه...به همینی که داره قانع هستش...

من ولی‌ هیچ وقت قانع نبودم...

.................................................

دیروز عصر هم همسر اومد خونه از سر کار و یهو گفت بریم خونه دایی..ما هم زنگ زادیم هماهنگ کردیم و رفتیم...شب هم موندیم....مامان و بابای پسرک رفته بودن تولد یکی‌ از دوستاشون....من تا رسیدم...زندائی همسر که مامان بزرگ پسری هم هست  گفت امدی بیا بگیرش که خوابش میاد...شب هم تا ساعت ۱.۳۰ پیش بچه  خوابیدم تا مامانش اینا آمدن....صبح هم ساعت ۵ بیدار شد ..صداش میومد...تا ۷ نرفتم سراغشون...بد گفتم گناه دارن ...رفتم بچه رو گرفتم...یه کم بازی و شیر..ساعت ۸  خوابید....داشتم بچه رو میاوردم بیرون از اتاق مامانش دار حل جا به جا شدن رو تخت..از ته دلش گفت ..خدا ۱ در این دنیا ۱۰۰ در آخرت بهت بعده....جان ..روحم تازه شد..

...............

خودمون هم ساعت ۹.۳۰ بد صبحانه برگشتیم...همسر کلاس داشت...من هم الان تو تختم...پسرم هم داره بازی میکنه...

`````````````````

سر پسرم اینا خیلی‌ متلک گفتن به من...چون من کسی دورم نبود و بچمو کتابی‌ بزرگ کردم...الان هم راضیم...چون داره جواب تمام زهمتمو میده....حالا دختره خودشون داره همون کارای منو میکنه...و تازه از من هم راهنمایی می‌خواد...خوشم میاد اینقده...میگن کسی‌ رو منع نکن ..سرت میاد....

.....................

چرا واقعا متوجه نیستن....دخترشون نزدیک ۶ ماه بچش دنیا آمده ۱ روز تنها نبوده....بد می‌خواد بر گرده خونشون...مامان و مادر بزرگش میگن...نه زوده ...تنها بمونی با بچه...د بیا...ما هیچکی دورمون نبود ..هیچکی نبود یه لیوان آب دستمون بعده...هی‌ خدا شکرت‌ که اینقدر قشنگ .....ولش کن..همون شکرت‌ خدا جان..

 

....................

خدایا یا بچه‌ای رو به وجود نیار یا اگه می‌خوای درستش کنی‌ خوب تو آغوش گرمی‌ باشه..نه تو منطقه جنگی...نه تو جمع یه سری معتاد و الکلی...مرسی‌ خدا جان...

.....................

sorry ..هم پراکنده هم طولانی و هم مختصر بود....




FIVE

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:سه شنبه 2 مهر 1392-08:03

من که کلا بیکارم و تو خونه...اتفاق خاصی‌ برام نمیفته که بخوام بنویسم..ولی‌ همیشه کلی‌ حرف تو سرم هست....کلی درد و دل‌ ....۴شنبه اولی‌ جلسهٔ کلاسام بود...خوب بود...کار خاصی جز سنجش سطح  نکردیم...دنباله کار هستم..

مادر بزرگ همسر ۱شنبه  اومد...

قضیه فامیل همسر خودش داستانیه که تکرارشو الان دوست ندارم...روابط حسنه شده،،،

خانواده دایی همسر اینجا هستن...یه دخترشن ازدواج کرده(۷ ساله) و ۴ ماه پسر در شده...هم خودش و هم همسرش موقعیت کاری و درسی خوبی‌ دارن....یه دختر دائی دیگش لیسانس پرستاری ...پسر دئیش هم داره درس میخونه...خلاصه خانواده خوب و تحصیل کرده هستن...اون وقت این خانم پرستار مجرده ....من به همسر گفتم نظرت چیه که برا داداشم حرف بزنیم....

گفت دادشت حیفه..دختر دائی من مشنگه...

من هم که از داداشی پرسیدم می‌خوای ازدواج کنی‌...گفت نه...

حالا من موندم و یه فکری که هی‌ وول می‌خوره تو سرم که با اینا فامیل شو فامیل شو فامیل شو...همین جوری هم اکو میکنه...

خانواده خیلی‌ خوبی‌ هستن...از اینکه آدم باهاشون پیشرفت میکنه..

دیروز پسرم جایزه گرفت( البته لوح تقدیر)چون شعر گفته بود....بعدا وقتی‌ اسمشو گفتن...(گفته بودن بیاین مدرسه) من فقط ذوق بودم...داشتم از خوشی‌ میترکیدم..

به دوستم که میگم ..گفت برا چی‌ بود لوح تقدیرش....میگم نمیدونم حواسم به خودش بود  گوش ندادم مدیرش چی‌ گفت....

بعد که اومد خونه فهمیدم واسه چی‌ بده..

..........................


روابط با همسری هم بسیار خوب و عاشقانه و اوایله ازدواجی می‌باشد...

دارم روش کار می‌کنم که تنها ایران رفتن از سرش بیفته،،،،به خواهرش میگم دیگه نه من ایشون رو تنها میفرستم..نه شما تنها پذیراش باشید...

میگه آفرین عروس بهت افتخا‌ر می‌کنیم...ها ها...شانس خوبی‌ آوردیم از این نظر....البته که خوبی‌ از خودمان است...تکبیر.


.خوب دیگه فعلا همینا...

یعنی‌ خیلی‌ چیزی دیگه...ولی‌....بماند..




FOUR

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:چهارشنبه 20 شهریور 1392-07:32

خوب از کجا شوروع  کنیم...از ٥شنبه ...داشتم با دوستم(.شین) حرف میزدم که ون گفت بیان اینجا..من هم گفتنم پسر که مدرسه ست شما بیاین ....


خلاصه قرار شد اونا بیان  و قرار  شد اون  خورشت بیاره من  برنج بزارم...شب هم بمونن چون جمعه جای کار داشت و منو جا ی مترجم میخواست .. .شام خوردیم و داشتیم ی فیلم میدیدیم که یکی از دوستای همسر زنگیید حرفشون که تموم شد ..فهمیدیم که گویا این آقا  که مجرد هستن  ی زوجی خونشون که خانومه حالش خوب نیست و روشون هم نمیشه که به ایشون بگن....این آقا هم شک کرده..زنگ زده که من باهاشون حرف بزنم....

من هم زنگ زدم و بعد سلام و معارفه ..فهمیدم که خانمه سین  (که البته زیره ۱ سال که آومدن اینجا و تازه جواب دار شدن)۱ ماه پیش باردار بده و بر اثر افتادن از پله تو بیمارستان بچشو سقط میکنه....حالا هم ۱ هفته بده که مشکل زنانه داره و هیچ کاری نکرده(به خاطر زبان و رو نشدن) حالا ساعت چنده ۱۰.۴۰ ..گفتم میام دنبالت..

.گفت نه دیره مزاحم میشم و این حرفا من هم گفتم عزیزم بدنم اگه یه مشکلی‌ برات پیش بیاد که مربوط به دست دست کردن الانت باشه پشیمون نمیشی‌ که چرا تعارف کردی؟؟؟؟خلاصه بردیمشو دارو هم گرفتیم و وقتی‌ برگشتیم ساعت ۱۲.۴۰ بود ..

تا ساعت ۲.۳۰ هم تو خونه گفتیم و خندیدیم ...نصف شبی‌ همسر املتی درست کرد خردیم...و ساعت ۳ دیگه نخود نخود کردیم و شب بخیر....

 صبح جمعه ساعت ۷ پاشدیم و ۸ تو راه اون دفتر بودیم.....ساعت ۹ رسیدیم و تا ساعت ۱.۳۰ کارمون طول کشید....ولی‌ خدا رو شکر درست شد...

تو راه برگشت هم شوخی‌ شوخی‌ با شین و همسرش..  تصمیم گرفتیم سین رو هم دعوت کنیم واسه شام همه دوره همی‌ باشیم...خلاصه ساعت ۳.۳۰ تازه پسر رو ازمدرسه بردشتیم ..سین و همسرش قرار بود ساعت ۵.۵.۳۰ بیان...ما هم هولکی غذا یه چی‌ سمبل کردیم و یه دستی‌ به خونه کشیدیم..کی‌ آمدن؟؟؟؟ساعت ۸...یعنی‌ همسر که کارد می‌زدی عصبانیت فواره میزد....anyway شم خردیم ..حرف زادیم ..خوش گذشت...طفلی شوهرش چندین بر تشکر کرد...من هم گفتم بجا این همه تشکر یه فاتحهٔ برا پدرم بخون که برا من بسه...

ساعت ۱۱ همه رفتن خونه هاشون..من هم شنبه و یک شنبه جنازه بودم...که بدن فهمیدم هورمونی بده ....۲ و ۳ شنبه هم که همش  خونه و کاره خونه و تلفن به این‌ور انور ....این بود روزانه نویسی چند روز من

..............................................................................

خوب حالا نکات ریز.....منو شین همش ۳ هفته است که همو میشناسیم....سوای بعضی‌ عادتها و دیدگاها دختر خوب و خنگرمی...با همسر خیلی‌ لکل دارن...همسر سر به سرش میذاره اونم کم نمیاره....بعدا انشب که ما رفتیم بیمارستان شین هم اومد.....بعد بنده خدا سین فکر میکرد که ما چندین ساله همو میشناسیم...باور نمیکرد که حتا ۱ ماه هم نشده...

.................................

سین دختر خوبیه ...دید خودمو میگم که ۱۲ سال اینجام....خیلی‌ ناز داره خیلی‌ رو ماد حساسه خیلی‌ هنوز تو عادت و رفتار ایرانه...خیلی‌ به فال اعتقاد داره...ما شوخی‌ شوخی‌ گفتیم فال بلدیم..جدی گرفت...اصرار کرد ما هم قهوه درست کردیم همه خوردن...فنجونش رو اگه می‌خواستم توصیف کنم اصلا خوب نبود...ولی‌ من گفتم قهوه خوب نبوده اصلا چیزی نیفتاده....کلا خیلی‌ اهل این حرف بود..مثلا من از هر کی‌ می‌گفتم می‌پرسید متولد چه ماهیه....اینجوری دیگه..


......................................

پسرم عشقم..امروز دمه هیات مدرسه واستادم... گفتی‌ خودم برم داخل... گفتی‌ راه میرم بدو بدو نمی‌رم....نگاه به قدو بالت بزرگترین لذت دنیاست...

انقدر دوست دارم که نگران خودمم....قلبم تیر کشید....

.خدایا هر چی‌ جنگه تموم کن...

خدایا هیچ بچه بی‌ ناز پدر و مادر نمونه...

خدایا هیچ پدر و مداری داغ بچه نبینه،،،،،

آمیییییییییییییین..


ادامه مطلب


three

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:دوشنبه 18 شهریور 1392-21:57

می‌خواستم امروز گزارش کامل این چند روز رو بنویسم که کیبورد خراب شده ....فردا کامل مینویسم...پسرکم امروز از مدیر مدرسه لوح تقدیر گرفت..


two

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:چهارشنبه 13 شهریور 1392-22:45

داشتم نظرت قبلی‌ دوستام و پستهامو میخوندم...خدا چه قدر عوض شدم..چقدر حس هام فرق کرده ...چقدر.......

خیلی‌‌ها دیگه نمی‌نویسم..چقدر پشیمون شدم که ننوشتم اینا همه مدت..چدستی خوبی‌ رو گم کردم...البته به خاطر وجود ف/ب هنوز با خیلی‌‌ها در ارتباطم...ولی‌ یه چند نفر دیگه نیستن   که حیف...




one

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:چهارشنبه 13 شهریور 1392-20:43

دیشب تا ساعت ۳ بیدار بودم...از درد پا..اینقدر هم تنبلی کردم که شد ۲.۳۰ بد دیگه پاشدم قرص خوردم تا خوابم برد...صبح هم پسر رو ساعت ۸ بردم breakfast club ..دیگه برگشتم یه فیلم دیدم با دستم حرف زدم ..یه چیزی خوردم و ساعت ۱۰ خوابیدم تا ۲.۳۰....همسر گفت من بیرون کار دارم بیا تو همبریم...من هم با دمپایی بی‌ آرایش پریدم تو ماشین...پسر رو از مدرسه برداشتیم و رفتیم جای که همسر کار داشت...ایشون کارشون تموم شد گفتیم بریم خرید که سر راهمون از دمه کالج رعد میشودیم همسر گفت بیا برو ببین کلاسی چیزی هست....من هم رفتم داخل فکر کنا با اون قیافه هم مصاحبه شدم هم ثبت نام...خلاصه ۲ هفته دیگه ۴شنبه‌ها از ۱.۳۰ تا ۹ شب کلاس دارم....امدیم خونه بدو یه ماکارونی‌ گذشتم خردیم. بد هم که پسر لالا...ما هم یه فیلم و همسر لالا..بنده هم اینجا....

.................................

چقدر بد نوشتم...خلاصه بیخودی بود....هنوز به به اون فعالیت قبلی‌ که افکارم رو بنویسم نرسیدم.......

فعلا...تا بعد

.........................

این عنوان منو کشته..بابا عنوان ندارم چی‌ کار کنم....شماره بذارم بهتره...پس خدای به امید تو این اولین روزانه نویسی ما...البته بعد از مدتها...




سلام weblog من

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:چهارشنبه 13 شهریور 1392-00:11

من برگشتم...سعی میکنم مراتب بنویسم...خیلی خوبه که هرز گاهی برگردی به نوشته های قبلی و احساس ون لحظه رو دوباره مزه کنی...البته حس خوب ..یعنی‌ واقعا ۲ سال اینجا نبودم...عجب....خوب از کجا بگم....پسرم امروز رفت مدرسه سال ۲...شب هم مهمان داشتیم..دختر خوبیه...نمیدونم با اینکه خیلی‌ دوست لازم هستم و تنها .....به خاطر تجربه قبلی‌ نمیتونم دوباره با کسی صمیمی‌ بشم...هر چند من خیلی‌ حرف میزنم...همیشه منم که فکم درد میگیره...کف‌ پام درد  میکنه....همسر هم فکرش مشغوله کارشه ولی‌ روابط خوبه... (مخاطب خاص)دوست جونم... که بهترین گوش شنوا و همدرد خوبی‌ هستی‌  میدوستمت.


هستم..هستیم..خوبم..خوبیم...

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:شنبه 29 بهمن 1390-10:16

 

ادامه مطلب


بابا

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:چهارشنبه 12 بهمن 1390-09:50

شد ۲ سال...ولی هنوز قلبم پر درده...



میام...

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:یکشنبه 2 بهمن 1390-09:38

حالمون خوب نیست هر سه مریض هستیم....خودم بدتر از همه،،،،فعلان بی حس و مریضم...



هفته نوشت...

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:شنبه 24 دی 1390-09:49

بزن کف قشنگو که من رکورد بی خاننده بودن تو ی هفته رو شکستم....دریغ از ی نظر....ی دیدار...دمتون گرم ...

ادامه مطلب


دعوت.....

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:یکشنبه 18 دی 1390-12:29

 

ادامه مطلب


بیمار...

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:جمعه 16 دی 1390-01:27

دیشب ی فیلم دیدم قشنگ بود به اسم conviction ....جالب بود ...ببیند.
..........................................
پسرم منو lovey mummy صدا میکنه ...چپ و راست هم هر چی میشه i loooooove you ...باور کنید به همین غلیظی میگه ...
..........................................
یکی از دوست از ایران زنگ زد... دوست دوران دبیرستان،،،،گفت یادت تو راه برگشت گوجه میخریدیم نمک میزدیم میخوردیم...هی یهو ی علم خاطرات رو برام زنده کرد....عجب دورانی بود،،،اینقدر دور به نظر میاد که انگاره نه انگار ما هم یه زمانی نوجوانی بیش نبودیم .... الان مامان شدیم..
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

P.S

شب همسر با تاکسی برگشت...ی کم اکسیژن کشیده بود یه چرک خوش کن قویتر هم گرفته بود ....الان هم که ساعت ۸.۳۰ و خوابه ..من هم پسرکم ساعت ۶ بیدارم کرد....حالا هم داره رو مخم راه میره تا لباس بپوشه بره مدرسه....پسر رو که گذاشتم مدرسه برمیگردم می خوابم .....................
..........................................................................................
هر کاری کردم نشد که نشد گوگل ریدر رو درست کنم حتا دوباره ساختم ...ولی بازم نشود چی کار کنم؟؟؟؟ (این وبلاگ خوبیه بره ساختن گوگل ریدر )

ادامه مطلب


کمک please

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:پنجشنبه 15 دی 1390-09:24

من google reader ام کار نمیکنه ...کسی میدونه چی کار کنم ??????



تکنولوژی

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:چهارشنبه 14 دی 1390-17:46

پسرکم داره با nintendo 3ds بازی میکنه اینقدر تصویر واضحه با پاش میخواهد اژدها رو بکشه...اونوقت زمان ما!!!!! آشکال و شخصیت ها همشون از مربع مستطیل بودن ....بچه این پسر حتمن خودش میره تو بازی و با اژدها میجنگه...
--------------------------------------------------------------------------------
چند تا پست پشت هم گذاشتم.



نوشتن ...

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:چهارشنبه 14 دی 1390-14:32

خیلی‌ خیلی‌ وقت ننوشتم....دل سیر ننوشتم....دوباره شروع می‌کنم...ولی‌ می‌خوام بدون هیچ سانسوری بنویسم..مشکل من با نوشتن اینه که تایپ فارسی رو بلد نیستم و با بهنویس هم یه بار باید نوشت چندین بار باید ویرایش کرد به خاطر همین هم خیلی‌ وقت میگیره...و همین انگیزه نوشتن رو ضعیف میکنه...امروز هم که به عشق لپتاپ تازه دارم مینویسم...حال میده....سایت دیگه هست به غیر بهنویس؟؟؟

..........................................................................................

این سایت رو پیدا کردم خیلی بهتره ....کلمه رو ذخیره میکنه به خاطر همین دیگه ویرایش چند باره نداره...



پستی بس بس بس طولانی....

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:جمعه 7 مرداد 1390-18:27

 


ادامه مطلب


استقامت..

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:دوشنبه 3 مرداد 1390-18:17

 

همچنان روزه هستم،،باورم نمیشه،،،،از ساعت ۳.۳۰ صبح تا ۹.۳۰ عصر....

خوب قبلا هم سابقه‌ نخوردن داشتم ولی‌ مایعات میخوردم ولی‌ الان !!!!یعنی‌ آفرین به خودم...

ساعت ۹ که میشه میرم برا خودم چای میریزم که خنک بشه آخه چای داغ دوست ندارم...برا خودم غذا درست می‌کنم،،،بعد وقت افطار چای که میخورم با چند تا خرما احساس سیری می‌کنم،،،یواش یواش غذامو میخورم،،،،یعنی‌ واقعا به زور میخورم،،چون حس غذا خوردن سحر رو ندارم،،،بیدار میشم برا سحر ولی‌ میوه میخورم با کلی‌ آب...

حالا یه روز روزه تخیلی...

از صدای آشپز خونه و نورش نیمه خواب میشم....بوی‌ غذا و صدای رادیو.....

پامیشم و یواش میرم نگاه می‌ندازم...مامان مشغول غذا ....سفره انداخته شده ...بابا با قران کنار سفره مشغول دعا.....

یه جوری که یعنی‌ مثلا چرا بیدارم کردی(لوس بازی‌ و این حرفا) میرم کنار مامان ببینم چه کار میکنه....به به قورمه سبزی.....

دختر بابا صبح بخیر....می‌خوای روزه بگیری؟؟؟

خوب با این سر و صدا نخوای هم بیدار میشی‌ دیگه،،،بعد هم قورمه سبزی...

......................

سحری رو خوردم ....مسواک زدم .....و خزیدم تو تخت با شکمی پر ...به به.

صبح دیر پامیشم ،،،،آخه کار خاصی‌ ندارم،،،،میرم حموم...می‌خوام زیاد بمونم،،،سرم یه جورایی گیج میره..میپرم بیرون...

یه کتاب دارم نخوندم..میرم رو تخت ...زنگ میزنم به مامان ....خوب ایشون هم که با پدر رفتن بیرون ،،،من هم یه کم قر قر می‌کنم ...بد هم خدا حافظی....سره کتاب خوندم خوابم میگیره...

صدای مامانمو میشنوم که با کلی‌ ناز و قربون صدقه بیدارم میکنه واسه افطار....

واااااییییی خدا هیچی‌ بهتر از اون افطار نیست...اونی که آمادست برات..اونی که صدای ربنا داره...اون که ...

این تصویر برا من هیچ وقت تکرار نمیشه....ولی‌ دوست دارم که یه بار دیگه سر یه همچین افطاری باشم...

یه سوالی‌ داشتم،،کسی‌ میدونه اسب تو خواب چه معنی‌ داره؟

چند وقت پیش خوابشو دیدم...دوتا بودن رنگشون رو کامل یادم نیست..می‌دونم که یکیشون خال خل سفید مشکی‌ بود..میومدن طرفم،،

من هم چون مثلا می‌ترسیدم پشت میکردم بهشون که نبینمشون ولی‌ فرار نمیکردم،،بعد اونا میومدن پشت سرم و پشت گردنمو لیس میزدن...دوست داشتم،،،چیزی نبود که بترسم یا بدم بیاد...معنیش چی‌ میشه؟؟؟


ادامه مطلب


روابط با خدا

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:پنجشنبه 30 تیر 1390-18:12

 

خوب من اومدم دوباره،،،طبق معمول خبر خاصی‌ نیست..جز اینکه.........

از ۲ شنبه روزه گرفتم،،،،و حسابی‌ روابط رو با خدا برقرار کردم،،،احساس آرامش نمیکنم،،،یعنی‌ نمیدونم چه حسیه فقط دیگه فکری تو سرم نیست،،،

خودتون میل نوشتن میاد براتون اگه مثلا تو یه هفته ۲ تا نظر داشته باشید؟؟؟


ادامه مطلب


...همین...

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:یکشنبه 26 تیر 1390-18:11

این ۲ روزه هیچ اتفاقی‌ نیفتاده،،،،فقط هی‌ بارون اومده...هی‌ من فکر کردم،،،به همه چی‌،،،،ولی‌ خوب طبق معمول بازم دستم اومد رو کیبورد و همه چی‌ یادم رفت،،،

آها بعد مدتها یه کیک پختیم،،،امروز پسر هم کمک کرد که گوش قل قلی کنیم واسه ماکارونی‌




سوتفاهم...

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:پنجشنبه 23 تیر 1390-18:09


ادامه مطلب


2روزانه ......

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:چهارشنبه 22 تیر 1390-18:06

هوا اینجا،، دیگه حتا روزانه گرم و سرد نمیشه ساعتی‌ میشه
ادامه مطلب


نتیجه ....

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:دوشنبه 20 تیر 1390-17:51


ادامه مطلب


داستان و پستی بس طولانی،،،،

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:یکشنبه 19 تیر 1390-17:45

امروز پسرم میگه ،،مامانی اگه بارون بیاد رنگین کمون میشه بعد اگه دوباره بارون بیاد رنگها رو میشوره میاره رو زمین بعدن همه جا رنگی‌ میشه،،،،،،بچه ام اینقدر این چند وقته هوا بارونی‌ بوده ،،رویای دنیای رنگی‌ داره،،،


ادامه مطلب


اهدا

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:شنبه 18 تیر 1390-17:39

سلام ...خوبید؟؟؟؟به خدا این اینترنت ما بازی در میاره ..خبر خاصی‌ هم ندرم،،یعنی‌ خاص خاص...فقط اینکه خسته شدم از بارون۳ روز همش بارون همش سرد،،،،
ادامه مطلب


بازگشت...

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:یکشنبه 5 تیر 1390-17:38

.


ادامه مطلب


گرم یا سرد؟؟؟

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:یکشنبه 1 خرداد 1390-17:29

 

پارسال ...امروز رو گرمترین روز سال اعلام کردن،،امسال!!!! سرد و بارونی‌ بود،،خدا میدونه سال دیگه چیه،،یا برفیه یا گرمای عربستان،،،،

امروز تولد پسر بود،،،اصلا اونی که می‌خواستم و میخواستیم نشد،،البته به خودش خوش گذشت ولی‌....

می‌خوام عتراف کنم،،،

از بچه و بچه داری خسته شدم،،،واقعا خسته،،،،چند وقت پیش شریک میگفت که یکی‌ دیگه بیاریم،،،امروز که نا نداشت با بچش تو روز تولداش بازی کنه گفتم ‌هه یکی‌ دیگه هم می‌خوای،،،،

چی‌ بگم،،از این پسر،،،خیلی‌ انرژی داره و همش در حال حرکته،،خراب کار یا بی‌ ادب نیست(البته که ما باکسی رابطه نداریم که بخواد ادبشو نشون بده)،،،ولی‌ کلا همش در حال دویدن....

نمیدوانم ،،،وقتی‌ ازدواج کردیم خیلی‌ بچه می‌خواستم ...بد چند ماه که خبری از بچه نشد،،من هم کار پیدا کرده بودم..قید بچه رو زدم و همون ماه هم ،،،بله آقا تشریف آوردن،،،آمادگی بچه نداشتم،،،،

دلم سفر می‌خواد دلم می‌خواد برم مهمونی و حرف بزنم بدون اینکه همش بگم نکن.. نه دو.. دست نزن،،،

............................

هر چی‌ میخورم و نمیخورم فقط دوره کمرم زیاد میشه کاش کمرم کوچک میموند ...اینجوری شکل سیب میشم،،،




تبلیغ

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:شنبه 31 اردیبهشت 1390-16:15

www.baharehmohammadi.mihanblog.com

اینجا رو ببینید،،،،




،بی‌ حرفی..

نویسنده : خانم ساده
تاریخ:پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390-17:26

 

خواستم پست بذارم حرفم نیومد،،،زبونم سوخته ،،چون که رفتیم قهوه بخوریم با همسر ...اونوقت من تا فنجون رو گذشت رو میز هورت کشیدم،،،بد هم مجبور شدم واستم تا کاملا سرد بشه،،،شد قهوه سرد،،،

آها یه چیز خیلی‌ بد...شدم ..کیلو!!! نگم سنگین ترم،،،از امروز مواظبم،،،چند ماه پیش یه لباس خریدم،،،،یه کم کیپ بود ...نه زیاد ولی‌ خوب...حالا اصلا بالا نمیاد،،،آویزانش کردم،،،تا جلو چشمم باشه و اراده کنم دوباره تنم بره،،اینم از من،،،






  • تعداد صفحات :9
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...